المرحلة السابعة فی القوة و الفعل - فصل یکم: معانی قوه
مشترک لفظی در ادبیات و فلسفه: خود مشترک لفظی در این دو علم، مشترک لفظی است و به یک معنی نیست. مشترک لفظی در ادبیات به این معنی است که یک لفظ در معانی متعدد چند بار وضع شده است و معانی یادشده جامع و مشترک ندارند. مشترک لفظی در فلسفه مربوط به لفظ و وضع نیست بلکه مربوط به عدم وجود جامع در مصادیق است. بر این اساس، نفس در فلسفه مشترک لفظی است، زیرا مصادیق آن حقایق مختلف دارند و مفهوم نفس که بر آنها حمل میشود، مفهومی انتزاعی است ولی در ادبیات، مشترک معنوی است، زیرا لفظ نفس برای مفهوم جامع انتزاعی وضع شده است.
قوه بهگونه مشترک لفظی شش معنی دارد که پنج معنای آن در فلسفه و یک معنی هم در هندسه بهکار میرود.
سه معنای ابتدائی قوه
1ـ معنایی که در حیوان وجود دارد و با آن کارهای سختی که چندان متعارف و شایع نیست، انجام میدهد مانند حرکت دادن وزنههای سنگین (نیروی کار شدید). ضد این معنی، ضعف خوانده میشود.
(ثم انّ للقوة، ص3) 2ـ معنی دوم، مبدأ قوه یادشده (قدرت) است: حیوان در وضعیتی باشد که کارهای متعارفی را که میخواهد، انجام دهد و آنچه را نمیخواهد، ترک کند. مانند توانایی بر حرکت و مانع شدن از رعشه دست. ضد آن عجز است.
(و امّا اللازم)، 3ـ لازم قوه به معنای نخست: منفعل نشدن به آسانی به این معنی که کار سختی را که انجام میدهد یا میخواهد انجام دهد، بهراحتی خسته نشود و کار را ناتمام نگذارد. ضد آن انفعال و اثرپذیری است. (خستگیناپذیری).
قوه به اعتبار معنی قدرت (معنی دوم) دو معنی دیگر دارد:
(اما الذی کالجنس)، 4ـ صفت مؤثر در غیر که معنی عامی است که در حکم جنس آن است نه خودِ جنس آن، زیرا قوه ماهیت نیست تا جنس و فصل داشته باشد. تأثیر در غیر از این جهت مفهوم عام است که در اشیاء مختلف وجود دارد.
(فهو الامکان)، 5ـ امکان که از لوازم قوه است. در تعریف قادر میگویند: صحت صدور و عدم صدور فعل از آن. صحت به معنی امکان است. پس از لوازم قدرت، امکان صدور و عدم صدور است و یکی از معانی قوه.
چون قوه به معنی قدرت این دو معنی جنسی و لازم را دارد، اسم قوه از معنای قدرت به این معنای جنسی و آن لازم منتقل میشود.
(ثم نقلوا اسم القوة)، معنی جنسی قدرت: صفت مؤثر در غیر از آن جهت که غیر است. از جهت غیر بودن برای این است که ممکن است چیزی واحد باشد ولی دو جهت داشته باشد و یکی از دو جهت بر جهت دیگر تأثیر گذارد مانند تأثیر پزشک در بیماری خود.
معنی لازم قدرت: امکان است که آنهم به معنی قوه بهکار میرود، چنانکه پارچه سفید را بالقوه سیاه میدانند، یعنی ممکن است سیاه شود.
همین معنی از قدرت است که متکلمان درباره صفت قدرت خدای متعال بهکار میبرند: صحت فعل و ترک ولی حکما قدرت حق تعالی را مشیت فعل و ترک میدانند. در معنای قدرت، مشیت فعل و ترک اخذ شده است، نه امکان و ضرورت. امکان و ضرورت از خصوصیات مصداق قادر است.
در مقابل قوه، فعل قرار دارد.
مقصود از فعل در برابر قوه: تقسیم وجود به بالفعل و بالقوه به این معناست که شیئ یا موجود و حاصل است یا میتواند موجود و حاصل شود.
تقسیم موجود خارجی به بالفعل و بالقوه هم به این معناست که شیئ یا کامل است یا میتواند کامل شود.
فعل در تقسیم وجود به بالفعل و بالقوه به معنی حصول و وجود است که با معنای لغوی آن متفاوت است. معنی لغوی فعل، کار، ایجاد، تأثیر و تحصیل شیئ است نه وجود و حصول بلکه وجود به معنی انفعال و تأثر است نه فعل و تحصیل، زیرا قوه از معنی اول که تعلق به کار شاق بود، به معنی پنجم که امکان است منتقل شده است و چیزی را که امکان به آن تعلق دارد، فعل مینامند.
(انّ المهندسین، ص4) 6ـ معنی مورد نظر مهندسان که شبیه به امکان است: قابلیت و استعداد، چنانکه میگویند خط مستقیم خطی است که میتواند ضلع مربع باشد، برخلاف خط منحنی که این توان و قابلیت را ندارد.
(و عرفت انّ ضدّ القوی)، ضد قوی به معنی نخست، ضعیف؛ به معنی دوم، عاجز، به معنی سوم، انفعالپذیر آسان؛ به معنی چهارم، غیرمؤثر؛ به معنی پنجم، ضروری؛ به معنی ششم تکرار منفی همه جمله مهندسان.
(فاما القوة)، معنی پنجم قوه، امکان بود. مقصود از این امکان، امکان استعدادی است.





