المرحلة السابعة فی القوة و الفعل - فصل سی و یکم: تدریجی بودن غایت قریب زمان و حركت

فصل سی و یکم: تدریجی بودن غایت قریب زمان و حركت (ص118)

عمده بحث غایت حركت در باب علت و معلول مطرح شد. غایت یکی از نیازهای شش‌گانه حرکت است (فاعل، قابل، مبدأ، منتها (یا غایت)، موضوع و زمان).

آیا غایت حركت چیزی خارج از وجود حركت است یا در خود حركت است و با آن اتصال و وحدت دارد؟

غایت در حركت مستقیم تا اندازه‌ای قابل تصور است، زیرا به نظر حكما، حركت مستقیم، نهایت دارد، زیرا ابعاد، متناهی است. پس حركت مستقیم، متناهی است و نهایت آن غایت آن است ولی حركت وضعی و دوری، نهایت ندارد.

حركت دو اعتبار دارد: 1ـ اعتبار دوام و ثبات كه همان حرکت توسطی است. 2ـ اعتبار امتداد همراه با تصرم و فنا، یعنی آمیختگی وجود و عدم با یكدیگر كه حركت قطعی است.

از آن جهت كه واحد است، فاعل و قابل واحد می‌خواهد. فاعل آن باید مجرد باشد. امّا قابل آن بدین سبب كه این حقیقت ابتدا و انتها و انقطاع ندارد، هر جسمی نمی‌تواند باشد. جسم عنصری كه حركت مكانی، كمّی و كیفی می‌پذیرد، كون و فساد و ابتدا و انتها خواهد داشت ولی زمان ابتدا و انتها و انقطاع ندارد پس محلّ زمان، جسم عنصری نیست.

غایات حركات افلاك از نظر حكما: حركت طبیعی، دوری نیست، اگر دوری باشد باید ارادی باشد نه طبیعی.

گاهی می‌گویند: اگر حركت دوری، طبیعی باشد، نتیجة یك قوه نیست. چند قوه مختلف طبیعی می‌توانند حركت دوری به وجود آورند.

شاید علت اثبات نفس برای افلاك همین بود كه حركات افلاك، دوری است و حرکت دوری، ارادی است.

غایت حركتِ ارادی هم از نوع اراده است. پس غایات حركات افلاك پیدایش تصورات و اشواق جدید است. حركت طبیعت و افلاكْ از قبیل حركت عاشق به سمت معشوق است.

نفوس افلاك، موجودات برتر از خودشان را تصور می‌كنند و در اثر هر حركتی که از وضع خاص خارج شده به وضع جدید درمی‌آیند، برایشان یك تصور جدید پیدا می‌شود. تصور جدید به حرکت جدید می‌انجامد و همین‌طور ادامه دارد. پس غایت این حركت، حصول تصورات و اشواق جدید است. پس غایات در حركات افلاك تدریجی است. به نظر ملاصدرا غایت زمان هم تدریجیّ الوجود است.

(قال الشیخ)، استناد ملاصدرا به كلام شیخ بر حركت جوهری

شیخ: غایات زمان یا غایات حركاتی كه منشأ انتزاع زمان هستند (حركات فلكی) تدریجیّ الوجود است و از نوع تصورات پی‌درپی است.

(الاول، ص120) ملاصدرا: این تصورات و تغییرات غائی كه در نفوس افلاك پیدا می‌شود و پی‌درپی و متصل است، دلالت بر حركت جوهری دارد. تغییر متصل در نفوس فلكی باید جوهری باشد، زیرا این تصورات متصل از سنخ حركت که تدریجی است، تصور مبادی عالی است. مبادی عالی، جوهرند، خود شیخ هم تصور جوهر را جوهر می‌داند نه عرض. پس كمالات تدریجی كه برای نفوس فلكی حاصل می‌شود، كمالات جوهری است.

سخن شیخ درباره طبیعی بودن اوضاع فلك و نقض ملاصدرا

مطلب دیگری از شیخ: فلك دائماً از وضعی به وضعی خارج می‌شود و تغییر وضع می‌دهد. این وضع‌ها و أین‌ها برای فلك طبیعی است.

(و الثانی)، ملاصدرا: امكان ندارد كه وضع‌های مختلف برای طبیعت ثابت همه طبیعی باشد مگر آن‌كه خود طبیعت متغیر باشد وگرنه طبیعت ثابت، یک وضع طبیعی دارد و بقیه قسری است نه طبیعی. تعیین وضع طبیعی از میان اوضاع مختلف، ترجیح بلامرجّح است. طبیعی بودن وضع‌های مختلف برای ثابت، ممکن نیست.

شیخ: غرضِ حركت، خود طبیعت نوعی حركت نیست بلكه غرض از هر مرتبه‌ای از حركت یك مرتبه دیگر از آن است.

اشكال در باب غایات و پاسخ شیخ به آن

(و قال فی موضع آخر، ص119)، اشكال: این‌كه هر چیزی علت غائی دارد، در مواردی كه غایات، غیر متناهی است توجیه چیست؟ مثلاً به عقیده حكما افراد هر نوعی نامتناهی است و نسلِ بعدْ غایت نسل قبل است. نقل كلام به نسل بعد می‌كنیم، آن نسل هم غایتش نسل بعد است. هرگز به نسلی نمی‌رسیم كه بگوییم اساساً بشر به خاطر او به وجود آمده است.

پاسخ شیخ: این از اول اشتباه است كه ما هر نسلی را مقدمه برای نسل بعدی و هر نسلی را غایت نسل قبلی بدانیم. غایت هر انسانی در طول اوست نه در عرض او مانند انسانی دیگر؛ غایت انسان، كمالات اوست نه افرادی مانند او.

تجرد، غایت حركت طبیعت: حركت باید كمالی در ماوراء خود داشته باشد. بر اساس حركت جوهری، غایت عالم بیرون از عالم است و آن رسیدن به مرتبه تجرد است.

(هذه عباراته، ص120)، ملاصدرا: به دو دلیل عبارات شیخ دلالت بر حركت جوهری دارد: یك دلیل همان بود كه گفته شد. دلیل دیگر: اصلاً اعراض مخصوصاً وضع را امری مغایر با جوهر دانستن درست نیست. این‌ها عین وجود جوهر و یا از لوازم عقلی وجود جوهرند، یعنی از وجود جوهر انتزاع می‌شوند و از عوارض تحلیلی آن هستند.

(و لیس كما ظُنّ فی المشهور، ص122)، در آخر فصل پیش بعد از بحث درباره اثبات وجود زمان و حقیقت و ماهیت زمان، بحث فاعل زمان را مطرح کردند: زمان از یك جنبه یك امر دائم، باقی و مستمر است و از یك جنبه حادث و فانی؛ از جهتی واحد است و از جهتی متكثر. فاعل زمان باید چیزی باشد كه از جهتی دائم و واحد باشد و از جهتی متجدد و متكثر. در آخر فصل سی‌ام وعده دادند كه به تفصیل بیش‌تری بیان می‌شود و اینک تفصیل آن.

(فهو متشخص بالزمان)، از نظر قدما زمان از مشخِّصات است، یعنی رابطه هر شیئ با زمان خودش، رابطه عرضی و اتفاقی نیست، زمانِ یك شیئ با اصل هویت آن شیئ بستگی دارد. اگر زمان شیئ از آن سلب شود، یا خود شیئ سلب شده یا یكی از لوازم لاینفك آن.

(و فاعل الشیئ) ضرورت تجرد علت زمان از زمان: هر چیز زمانی، متشخص به زمان است. اگر علت زمان، زمانی باشد، باید متشخص به معلول خودش باشد، حال آن‌كه معلول شیئ، متأخر از شیئ است و مشخص شیئ در مرتبه وجود شیئ است. پس فاعل زمان، زمانی نیست. پس آن‌چه که مشهور گمان است که فلك علت زمان است (جرم فلك و طبیعت جسمانی)، درست نیست، زیرا فلک، زمانی و متشخص به زمان است.

(ففاعل الزمان علی الاطلاق، ص123)، فاعل زمان و قابل زمان باید یك امر دارای نفس باشد. عقل مجرد هیچ رابطه‌ای با مادّه ندارد و نمی‌تواند فاعل زمان باشد، پس نفس مجرد باید فاعل زمان باشد، زیرا نفس، حقیقتی است كه دو حیثیت دارد: 1ـ مجرد 2ـ مادیت. بر اساس فلكیات قدیم فاعل و علت زمان، نفس فلك اقصی و قابل زمان، مادّه فلك اقصی است. با رد طبیعیات قدیم باید گفت: تمام عالم طبیعت، یك واحد زنده است مانند یك حیوان كه نفس و بدن دارد.

(و بجرمه یتجدد الجهات)، سرایت این اصل به سایر مشخِصات: مشخِّص بودن زمان به مشخِصات دیگر مانند وضع، مكان، كمّ و كیف هم مطرح می‌شود: علت مكان هم مكانی نیست، علت وضع هم وضعی نیست، علت كیف و كمّ هم كمّی و کیفی نیست، زیرا همان‌گونه که زمان معلول است و متأخر، فاعل کم و کیف و مانند آن هم همین‌گونه است، زیرا مكان در مرتبه فعل آن است و اگر خودش مكانی باشد، مكانْ مشخِص آن و در مرتبه هویت آن است، پس علت مكان هم نمی‌تواند مكانی باشد. بقیه هم همین‌گونه است.