المرحلة السابعة فی القوة و الفعل - فصل سی و چهارم: نفی اول و آخر از زمان؛ نفی حدوث زمانی زمان
فصل سی و چهارم: نفی اول و آخر از زمان؛ نفی حدوث زمانی زمان (ص148)
درباره برخی از اجسام میتوان گفت: «فلان شیئ حادث زمانی است»، یعنی وجودش مسبوق به عدم زمانی است و «فانی زمانی است»، یعنی وجودش ملحوق به عدم زمانی است. چنین چیزی را درباره زمان نمیتوان گفت؛ نه حادث زمانی و نه فانی زمانی.
برهان عدم حدوث زمانی زمان: حدوث زمانی در اشیاء دیگر به این معناست كه زمانِ عدمش بر زمانِ وجودش تقدم دارد. خود زمان نمیتواند به این معنا حادث زمانی باشد، زیرا اگر عدم زمان بر خود زمان، تقدم زمانی داشته باشد، لازم میآید زمانی قبل از خود زمان وجود داشته باشد كه ظرف عدم زمان باشد و حال آنكه بحث در آن زمان عامی است كه همه اشیاء را نسبت به آن میسنجیم.
بیانی دیگر: (بیانی كه برای اثبات حقیقت زمان ذكر شد) اشیائی در این عالم هست كه عدم آنها بر وجودشان تقدم دارد، بهگونهای كه متقدم با متأخر قابل جمع نیست. این تقدم، تقدم بالعلیة نیست، زیرا در تقدم بالعلیة متقدم با متأخر معیت دارد و از هم جدا نیستند. خود عدم هم ملاك تقدم نیست. پس در وجود، حقیقتی هست كه تقدم و تأخر برخی مراتب بر برخی دیگر عین ذات آن است.
دلیل بدوی بر اثبات اینكه زمان، حادث زمانی نیست، این است كه اگر زمان حادث زمانی باشد، از حدوثش قِدمش لازم میآید، زیرا اگر زمان، حادث زمانی باشد، لازم میآید عدمش تقدم زمانی بر وجودش داشته باشد و اگر عدمش تقدم زمانی بر وجودش داشته باشد، مستلزم این است كه خود زمان وجود داشته باشد تا عدمش تقدم وجودی بر خودش داشته باشد. پس فرضِ حدوث زمان، مستلزم فرض قِدم زمان است. زمانْ، نهایتِ زمانی هم نمیتواند داشته باشد، زیرا عین همین برهان در عدم متأخر هم میآید.
اگر زمان فانی باشد، لازم میآید عدمش از خودش تأخر زمانی داشته باشد، و اگر تأخر زمانی داشته باشد، مستلزم این است كه زمانی باشد تا عدمش تأخر زمانی داشته باشد. پس باز هم فرض عدم زمان مستلزم فرض وجود زمان است. پس فرض حدوث زمان، مستلزم قدم زمان و فرض فناء زمان هم مستلزم ابدیت زمان است.
(من قال بحدوث الزمان)، معنی این گفته سخن ارسطو كه «هر كسی قائل به حدوث زمان شود، من حیثُ لایشعر قائل به قِدم زمان شده»، همین است.
مطلب استطرادی: بررسی عدم حدوث زمانی زمان طبق مبنای ملاصدرا در حقیقت زمان
(و قد عُلِمَ انّ الزمان)، سخن ملاصدرا: به نظر ما كه قائلیم زمان از طبیعت اشیاء حادث میشود و بُعدی در طبیعت اشیاء است نه جدا از طبیعت اشیاء، اگر زمان قدیم باشد، لازم میآید طبایع جوهری عالم هم حادث باشند و هم قدیم.
به گفته متكلمان، زمان، هم حادث است هم فانی. به نظر فلاسفه، زمان، نه حادث است نه فانی بلکه ازلی و ابدی است.
ریشه اختلاف فلاسفه و متكلمان در حدوث زمان: ملاک نیاز به علت است.
متكلمان: اگر زمان اول و آخر نداشته باشد، واجب الوجود باشد، زیرا قدم با وجوب وجود برابر است.
فلاسفه: ملاک نیاز به علت، امكان ذاتی آنهاست نه حدوث. معلول بودن به مسبوقیت به عدم زمانی ارتباط ندارد، بلكه به خلأ ذاتی اشیاء مربوط است. اگر شیئ در مرتبه ذاتش نه موجود بود و نه معدوم، موجود شدن آن، از بیرون ذاتْ است، چه حادث باشد چه قدیم.
نسبت علت به معلول، نسبت قیّومیّت است و اشیاء نیاز به قیوم دارند، خواه حادث باشند خواه قدیم.
برهان فلاسفه بر قدم عالم از راه خدا
ذات حق، واجب الوجود بالذات است. واجب الوجود بالذات واجب من جمیع الجهات و الحیثیات است. پس هر وصفی كه داشته باشد، بهگونه وجوب دارد نه امكان. اگر او خالق است، واجب الخالقیة (خالقیت بالذات) است نه ممكن الخالقیة (خالقیت بالغیر).
اگر عالم حادث باشد، زمان هم حادث است ولی محال است زمان حادث باشد، زیرا حدوث زمان مستلزم قدم زمان است. پس محال است عالم حادث باشد.
قبل از ملاصدرا: اشیاء این عالم دو نوعاند: 1ـ حادث زمانی مانند اشکال جهان 2ـ قدیم زمانی مانند اصول و كلیات آن (مادّه، حرکت، زمان).
(فاذن جود الحق، ص149)، ملاصدرا: بر اساس حركت جوهری، هیچ قدیم زمانی در عالم وجود ندارد و سلسله حوادث نامتناهی است. در عین حال که زمان اول و آخر ندارد و فیض الهی از آغاز و انجام غیرمنقطع است ولی هیچ قدیمی هم وجود ندارد. همه چیز تحت قانون حركت است و حركت هم عین حدوث است.
مجموع عالم حادث است یا قدیم؟ میگوید: مجموعْ امر اعتباری است؛ خود مجموع غیر از اجزاء واقعیتی ندارد. سلسله هم غیر از آحاد و اجزاء چیزی نیست. سلسله به عنوان یك واحد در مقابل اجزاءْ واقعیت ندارد.
زمان هم مقدار حركت است و حركت عین حدوث و تجدد. حال اگر بگوییم «زمان قدیم است»، معنایش این است كه حدوث و تجدد لایزال است، نه اینكه یك قدیمی همیشه وجود داشته است، زیرا هر جزء زمان، حادث است، كل زمان هم یك وجود ثابت در همه زمان ندارد بلكه هر مرتبه از زمان، حادث است.
فیض حق تعالی لاینقطع و قدیم الاحسان است و در عین حال هیچ چیزی «قدیم زمانی» نیست.
(فان قیل) اشكال یکم بر برهان فلاسفه بر قدم زمان(از غزالی):[24] طرح بحث در موضوع حدوث زمان درست نیست بلکه باید در تناهی زمان مطرح شود؛ نباید گفت زمان حادث است تا اشکالات یادشده پیش آید بلکه میگوییم: زمان ابتدا دارد. در این صورت نه برهان شما در این جاری است، نه اشكالات یادشده لازم میآید.
غزالی: «زمان از نظر استدلالْ طرف موجود دارد». ملاصدرا بحث را با همان رویکرد غزالی مطرح كرده است: فی أنّ الزمان یمتنع أن یكون له طرف موجود.
(فکما لایلزم من تناهی المکان)، اشکال نقضی غزالی: آنچه ما در باب زمان میگوییم، همان است که فلاسفه در باب مكان گفتند. فلاسفه در باب ابعاد عالم قائل به تناهی هستند، ما هم در باب زمان عالم، قائل به تناهی هستیم؛ شما ابعاد عالم را متناهی میدانید و بیرون از عالم را نه ملأ میدانید نه خلأ، زیرا خلأ و ملأ جایی است که جسم وجود داشته باشد و اگر جسمی نباشد، نه خلأ وجود دارد نه ملأ. ما هم در باب زمان همین را میگوییم.
معنی «تناهی عالم از نظر مكان» این است كه تا نهایت عالم، وجود مكانی عالم است و در ورای آن، عدم عالم است در مكان. لازمه متناهی بودن مكان این است كه تا آنجا كه وجود مكان امتداد دارد، وجود مكان است و از آنجا كه وجود مكان نیست، عدم مكان است در مكان. اگر اینگونه باشد، پس از عدم مكان هم وجود مكان لازم میآید و باید بگویید ابعاد عالم هم غیرمتناهی است، و حال آنكه فلاسفه چنین لازمی را نمیپذیرند. پس همانگونه كه معنی متناهی بودن ابعاد مكانی این نیست كه عدم مكان در آن طرف مكان در مكانی وجود دارد، معنی متناهی بودن زمان هم این نیست كه عدم زمان بر زمان تقدم زمانی یا تأخر زمانی دارد.
(اما الفرق بین ذلک)، پاسخ: بین ابعاد مكانی و بعد زمانی تفاوت اساسی وجود دارد: اجزاء مكان در یك مرتبه قرار دارند. هیچ جزئی از مكان بر جزء دیگر تقدم ذاتی ندارد. اگر تقدمی باشد، اعتباری است مانند دوری و نزدیک که با یک مبدأ فرضی سنجیده میشود. ولی تقدم و تأخر اجزاءِ زمان، ذاتی است.
به همین جهت، فرض ابتدا و انتها برای زمان (حدوث و فنا) كه میان دو «عدم سابق» و «عدم لاحق» قرار گرفته اعتباری نیست، یعنی این دو عدم واقعاً با هم تفاوت دارند و جایبهجایی عدمِ پیش از تولد با عدم پس از مرگ ممکن نیست، در حالی که اگر اعتباری بود، جایبهجایی منعی نداشت. مانند اینکه مبدأ را محراب بدانیم یا درب مسجد که بر اساس آن دوری و نزدیکی تفاوت میکند. در ابعاد مكانی هر نقطهای از محدّد الجهات را كه در نظر بگیریم با نقطه دیگر از محدّد الجهات نسبت متساوی دارد، یعنی هیچ كدام واقعاً ابتدا و انتها نیست و میتوانیم هر کدام را ابتدا و انتها لحاظ کنیم.
حال اگر به ابتدا و انتها داشتن زمان قائل شوید، ابتدا و انتها چه تفاوتی دارد؟ پاسخ این است که آن ابتداست، زیرا مسبوق به عدم خاصی است و این انتهاست به اعتبار عدم دیگری و خصوصیتی دیگر ندارد؛ ابتدا با یك نبودنی رابطه دارد كه آن نبودن واقعاً تقدم دارد بر بودن آن و انتها با یك نبودنی رابطه دارد كه آن نبودن واقعاً تأخر دارد از این وجود.
حال میگوییم: آن نبودن از آن جهت كه نبودن است تقدم یا تأخر ندارد، پس واقعیتی وجود دارد كه آن واقعیت ملاك تقدم و تأخر باشد وگرنه ابتدا و انتها و حدوث و فنا معنی ندارد.
پس فرق ابعاد مكانی با ابعاد زمانی این است كه در ابعاد مكانی اگر میگوییم «وراء این مكان، مكانی نیست» به این معنی نیست كه آن مكانی كه نیست بر این تقدم دارد؛ تقدمی در كار نیست و وراءِ این طرف مكان با ماوراءِ آن طرف مكان هیچ فرقی ندارد. ولی در زمان تنها یك طرف را ابتدا و طرف دیگر را انتها میدانیم و ابتدا مقدم بر انتهاست و هر جزئی كه به طرف ابتدا نزدیكتر است، بر جزئی كه به طرف انتها نزدیكتر است مقدم است.
در واقع در زمان یك سبقت و ترتب ذاتی میان مراتب و آن عدم سابق و این عدم لاحق وجود دارد که در مکان وجود ندارد.
(فإن قال قائل: إنّ هذا یوجب أن یكون إله العالم زمانیّاً، ص151)، اشکال دوم غزالی: لازمه سخن شما این است که اولاً، خداوند متعال هم زمانی باشد، ثانیاً، خود زمان هم زمانی باشد.
توضیح: بحثی در باب تقدم و تأخر مطرح است كه آیا «ما مع المتقدم» متقدم است یا نیست؟ اگر الف بر ب تقدم دارد و ج با الف معیت دارد آیا ج هم بر ب تقدم دارد؟
فلاسفه: تقدمِ شیئ همراه با متقدم، همیشگی نیست بلكه به وجود ملاک تقدم بستگی دارد. اگر ملاك تقدم الف بر ب در ج هم باشد، ج هم بر ب تقدم دارد، ولی اگر نباشد نمیتوان گفت ج بر ب تقدم دارد.
مثلاً قائلان به نظریه مُثُل آنها را متكافئ و هم رتبه میدانند. هر مثالی علت یک نوع در طبیعت است و مثال هر نوعی بر آن نوع در طبیعت تقدم دارد و با مثال آن نوع معیت دارد. آیا میتوان گفت مثال درخت بر انسان طبیعی تقدم دارد؟ نه، زیرا ملاك تقدمی كه میان مثال انسان و انسان طبیعی هست، میان مثال درخت و انسان طبیعی نیست.
هر جا ملاك تقدمْ در آنچه كه با متقدم معیت دارد وجود داشته باشد، میتوان گفت ما مع المتقدم متقدم است. در تقدم زمانی اینگونه است. مثلاً اگر سعدی بر حافظ تقدم زمانی دارد و خواجه طوسی با سعدی معیت زمانی داشته باشد، خواجه نصیرالدین طوسی هم بر حافظ تقدم زمانی دارد، زیرا در اینجا ملاكِ تقدم سعدی بر حافظ، در خواجه طوسی هم وجود دارد و آن ملاك این است كه سعدی در زمانی واقع شده است كه آن زمان تقدم دارد بر زمان حافظ و خواجه نصیرالدین طوسی هم عیناً در همان زمانی است كه تقدم دارد. پس ملاك تقدم خواجه بر حافظ معیت با سعدی نیست.
مستشكل میگوید: خدای متعال با زمان متقدم، با زمانیات متقدم و از جمله با عدم متقدم، وجود دارد. زمان متقدم، بر زمان متأخر تقدم زمانی دارد، پس خداوند بر زمان متأخر (یا بر زمانیِ متأخر) تقدم زمانی دارد. حال آنكه شما تقدم و تأخر زمانی را برای خدا قبول ندارید، زیرا لازمه تقدم و تأخر زمانی وقوع در زمان است و تا شیئ زمانی نباشد، تقدم زمانی در آن معنی ندارد.
(فنقول)، پاسخ: در فصل قبل در پاسخ به فخر رازی گفته شد: معیت خدا با اشیاء، قیومی است ولی معیّاتِ دیگر طرفینی است؛ او با اشیاء هست ولی اشیاء با او نیستند؛ از یك طرف قرب است و از طرف دیگر بعد. پس خدا بر اشیاء تقدم دارد و در عین حال با آنها معیت دارد. پس «معیت حق تعالی با زمانِ متقدم» لازمهاش این نیست كه خداوند بر زمان متأخر، تقدم زمانی داشته باشد. پس خداوند با زمانِ متقدم، هست ولی در زمان متقدم نیست.
(و امّا کون کل زمان)، پاسخ به بخش دوم اشکال: اشکال دو بخش داشت: 1ـ خدا زمانی باشد. 2ـ خود زمان هم زمانی باشد.
اشکال زمانی بودن زمان دو تقریر دارد: تقریر اول: اگر زمانِ متقدم بر زمان متأخر، تقدم داشته باشد، معنی تقدمِ زمان متقدم بر زمان متأخر این است كه زمانِ متقدم در زمانی است كه آن زمان تقدم دارد بر زمانِ زمانِ متأخر. پس لازم میآید زمانْ، زمان داشته باشد. نقل كلام به آن زمانِ زمان میكنیم و میگوییم این هم تقدم دارد و تقدمش به معنای این است كه در زمانی قرار گرفته است مقدم بر زمانِ زمانِ زمان متأخر و به تسلسل میانجامد.
پاسخ: تقدم و تأخرْ ذاتی زمان است. وجود زمان عین تصرّم، عین قوه و فعلیت و عین تقدم و تأخر است. پس تقدمِ جزءِ متقدمِ زمان بر جزء دیگر، نه به این سبب است كه جزء متقدم، در زمانی است كه آن زمانْ مقدم است بر زمانِ جزء متأخر، بلكه ملاكش ذات خودش است. پس تسلسل لازم نمیآید.
تقریر دوم اشکال (پاسخ ملاصدرا ناظر به همین تقریر است): گفتید، زمان حدوث زمانی ندارد، زیرا هر عدمی برای زمان فرض شود، مستلزم وجود زمان دیگری است. پس هر زمانی مستلزم زمانی قبل از خود است و زمان دوم مستلزم زمانی قبل از خود و بالاخره به تسلسل میانجامد.
(فهذا التسلسل، ص151)، پاسخ: هر تسلسلی محال نیست. تسلسلِ محال عبارت است از اجتماع امور مترتب نامتناهی. (كثرت، ترتب، نامتناهی و اجتماع). پس اینكه هر زمانی مستلزم زمانی قبل از خود باشد، محال نیست.
(فان قال قائلاً المذکور) اشكال سوم: گفتید خداوند با زمان قبلی معیت دارد چون در زمان قبل هم بوده است. اشکال این است: دو چیز كه با یكدیگر معیت زمانی دارند، جامع مشترك دارند تا بین آنها معیت برقرار كند. پس باید زمان دیگری فرض كنیم كه آن زمانِ دیگر ملاك معیت ذات حق با زمان قبلی باشد.
اشکال قبلی این بود که زمانِ متقدم بر زمانِ متأخر، تقدم دارد و خداوند با زمانِ متقدم، معیت دارد و چون ما مع المتقدم، متقدم است پس خداوند باید در زمان واقع شده باشد. ولی این اشكال میگوید: چون خدا با زمانِ مقدم، معیت دارد، لازم میآید خداوند زمانی باشد.
(فنقول)، پاسخ: اولاً، این اشكال در غیر خدا مطرح میشود: اگر سعدی بر حافظ تقدم دارد، زمان سعدی هم بر حافظ تقدم دارد. پس سعدی با زمان خودش معیت دارد و چون با زمان خودش معیت دارد، باید زمان دیگری باشد كه آن زمان دیگر ملاك معیت سعدی و زمان خودش است. آنكه تقدم بالذات بر حافظ و زمان حافظ دارد، زمان سعدی است و خود سعدی تقدم بالعرض دارد، یعنی سعدی به ملاك اینكه نوعی اتحاد میان او و زمانش هست، بر حافظ تقدم دارد.
اگر «خداوند با زمان سابق، معیت دارد» این معیت با سایر معیتها كه نیاز به زمان دارد متفاوت است؛ این معیت، قیومیه است. بخش دوم اشکال از پاسخ بخش دوم اشکال دوم روشن میشود.
(و لیس لقائل ان یقول)، اشكال چهارم: تقدم و تأخر، متضایفاند. متضایفان، دو مفهومی هستند كه در هیچ ظرفی از یكدیگر جدا نیستند، در عین و ذهن، در قوه و فعل.
(لانا نقول)، پاسخ: فرق است میان اینكه اضافه عین ماهیت شیئ باشد یا لازمه وجود شیئ باشد. ماهیت زمان، اضافه نیست بلكه وجودش بهگونهای است كه اضافه از آن انتزاع میشود.
بهگفته حکیم سبزواری، وجود همه اعراض حتی كم و كیف، وجود اضافی است، یعنی وجودشان در عالم عین به وجودی دیگر تعلق دارد. وجود عرض وجود فی الموضوع و تعلقی است و تعلقْ عین وجود آن است. ولی این بدان معنی نیست كه تعلق و اضافه عین ماهیت همه اعراض باشد. تعلق و اضافه به موضوع عین وجود عرض است نه ماهیت آن.
مقوله اضافه، مقولهای است كه نهتنها وجودش اضافه به موضوع است بلكه ماهیتش نیز ماهیت اضافه و نسبت است.
زمان گونه وجودی است كه این اضافه خاص (تقدم و تأخر) از حاقِ ّ آن انتزاع میشود. پس تقدم و تأخر که ذاتی زمان است به این معناست كه تقدم و تأخر از حاقّ وجود زمان انتزاع میشود، نه اینكه تعریف زمان، تقدم و تأخر باشد بلكه ماهیت زمان از مقوله كمّ است.
(و هیهنا اشکال آخر، ص152) اشكال پنجم: لازمه ذاتی بودن تقدم و تأخر اجزاء زمان این است كه اجزاء زمان با هم اختلاف ماهوی داشته باشند. مثلاً جمعه ذاتاً مقدم بر شنبه است، نه ممکن است جمعه، شنبه شود نه شنبه، جمعه شود.
(و الجواب)، پاسخ: اینها امور اعتباری اجزاء اعتباری زمان است. جمعه ماهیت خاصی ندارد كه آن را جمعه كرده باشد. زمان در ذات خود، متشابه الاجزاء است و اصلاً اجزاء بالفعل ندارد و اجزائش اعتباری است. کل زمان، واقعیت و هویت متصل واحدی است كه اجزائش اعتباری است. از این اعتبارات لازم نمیآید كه زمان اجزاء واقعی داشته باشد، چه رسد به اینكه هر جزئش ماهیتی داشته باشد غیر از ماهیت جزء دیگر.





