مرحله هشتم: دنباله مباحث مربوط به حرکت - فصل یکم: آغاز و انجام حرکت و تضاد میان حرکت‌ها

فصل یکم: آغاز و انجام حرکت و تضاد میان حرکت‌ها

«مرحله» یعنی منزل. همان‌گونه كه سالكان باید منازلی را به سلوك قلبی طی كنند تا به توحید برسند، سالكان عقلی و فیلسوفان هم باید مراحل و منازلی را طی كنند تا به الهیات بالمعنی الأخص برسند. این مراحل را بیان می‌كند تا خارها و مشكلات از سر راه سالكِ عقلی برداشته شود. ایشان تاکید می‌کند كه به موازات برداشته شدن این مشكلات از سر راه عقل، باید مشكلات اخلاقی هم از سر راه قلب و دل برداشته شود.

حکیم سبزواری: «در اكثر نسخ، عنوان به همین صورت است»، یعنی همه نسخه‌ها این‌گونه نیست. به‌علاوه منطقی نیست كه تتمه احوال حركت، مرحله‌ای جداگانه باشد. ملاصدرا از «امور عامه» تعبیر به «مراحل» می‌كند و قهراً مسائل حركت همه یك منزلند و نباید به منزله دو مرحله تلقی شوند. به‌علاوه به قول حکیم سبزواری، ایشان عنوان مرحله هفتم را «قوه و فعل» قرار داد و «قوه و فعل» اعم از حركت است و بحث حركت را تحت عنوان یك فصل شروع كرد، آن‌وقت چطور می‌شود «تتمه احوال حركت» یك مرحله مستقل باشد؟ ایشان احتمال می‌دهند كه این غلط، از نساخ باشد.

به‌طور كلی در اسفار، تشویشی از نظر ترتیب مراحل وجود دارد. حتی در چاپ سنگی «قوه و فعل» تحت عنوان «مرحله رابعه» ذكر شده است، حال آن‌كه طبق ترتیب موجود، مرحله هفتم می‌شود. البته احتمال این‌كه «قوه و فعل» مرحله چهارم باشد هست، زیرا در باب «قوه و فعل» بارها می‌گوید فلان مسأله را بعداً خواهیم گفت و حال آن‌كه به حسب ترتیب موجود كه «قوه و فعل» مرحله هفتم است، این مسائل قبلاً گفته شده است.

استاد مطهری: به احتمال قوی همان‌گونه كه حکیم سبزواری فرموده‌اند، این مرحله را نساخ اضافه كرده باشند، زیرا در جلد اول چاپ‌های سنگی، پس از این مرحله تنها دو مرحله «حدوث و قدم» و «مسائل عقل و عاقل و معقول» وجود دارد و مجموعاً نُه مرحله می‌شود؛ آن‌وقت برای این‌كه «تلك عشرةٌ كاملة» شود، یكی از این مراحل را شكسته‌اند تا مجموعاً ده مرحله درست شود ولی نیازی به این كار نبود، زیرا بحث «جواهر و اعراض» كه جلد دوم اسفار در چاپ قدیم است، همان مرحله دهم است و جزء امور عامه است.

حق این است كه این مبحث، یك فصل از مرحله هفتم باشد و مرحله دهم همان مبحث «جواهر و اعراض» است كه در چاپ‌های سنگی قدیم، جلد دوم است. در چاپ‌های قدیم در اول «جواهر و اعراض» كلمه «المرحلة» نوشته شده ولی به این‌كه مرحله چندم است اشاره نشده است. گویا دیده‌اند اگر بنویسند «المرحلةُ الحادی عشر» باز تعداد مراحل، عدد شكسته‌ای می‌شود، لذا «المرحلة» را نوشته‌اند و عددش را ذكر نكرده‌اند.

منشأ تضاد حركات: حركت متقوم به شش چیز است: ما منه (مبدأ)، ما إلیه (منتهی)، ما عنه (فاعل)، ما به (موضوع)، ما فیه (مسافت)، و ما علیه (زمان).

آیا برخی از حركات از قبیل متماثلین‌، برخی از قبیل متجانسین و برخی از قبیل متضادین‌اند؟

منشأ تضاد حركات کدام یکی از این عناوین است:1ـ فاعل‌ها 2ـ موضوعات 3ـ زمان‌ها 4ـ مسافت 5ـ مبدأ و منتهی.

منشأ تضاد حركات فقط تضاد ما منه و ما إلیه است؛ اگر دو حركت از نظر مبدأ و منتهی با هم متضاد باشند، با یكدیگر متضادند وگرنه با هم تضاد ندارند. غیر از تضاد ما منه و ما إلیه چیز دیگری منشأ تضاد حركات نیست.

تضاد حركات در حركت كیفی: اگر دو كیف متضاد باشند، مانند این‌كه جسمی أبیض باشد و تدریجاً به‌سوی سواد حركت كند و متقابلاً جسمی اسود باشد و تدریجاً به‌سوی بیاض حركت كند. چون بیاض و سواد متضادند، دو حركت هم كه مبدأ یكی بیاض و منتهایش سواد و مبدأ دیگری سواد و منتهایش بیاض است، «متضادین»‌اند. گاهی دو كیف متضاد نیستند بلكه كالمتضاد می‌باشند. شرط تضاد نهایت خلاف است.

اگر جسمی از زردی به‌سوی آبی حركت كند و جسم دیگری برعکس آن، این دو حركت را «كالمتضادین» می‌نامند زیرا زردی و آبی كالمتضادین‌ هستند.

(اما فی الأین)، تضاد حركات در حركت أینی: برخی حركاتِ مستقیم متضادند. قدما به دو جهت واقعی قائل بودند و سایر جهات را اعتباری می‌دانستند: جهات واقعی 1ـ جهت فوق 2ـ جهت سِفل. جهت «سفل» یعنی به‌سوی مركز عالم كه مركز زمین است و جهت «فوق» جهت مخالف مركز عالم است كه همان جهت محدّد الجهات (فلك اطلس) است.

اگر جسمی از مركز زمین به‌سوی بالا حركت كند و جسمی از محدّد الجهات به‌سوی مركز عالم حركت كند، این دو حركتْ متضاد حقیقی‌اند ولی اگر جسمی از طرف فوق (نه از خود فوق) به‌سوی تحت (نه به‌سوی خودِ مركز عالم) حركت كند و جسم دیگری هم از طرف تحت به طرف فوق حركت كند،[1] این دو حركت کالمتضاد‌اند، زیرا یكی از این دو از طرف فوق به طرف تحت است و دیگری از طرف تحت به طرف فوق است.

تضاد حركات در حركت كمّی: اگر شیئ طبیعی، در دو جهت کوچکی و بزرگی دو حد داشته باشد كه از آن دو حد تجاوز نكند، حركت از کوچکی حقیقی به‌سوی بزرگی حقیقی و حرکت چیز دیگر در جهت عکس آن، متضادین‌اند، زیرا غایة الخلاف بر آن دو صدق می‌کند ولی اگر چیزی از کوچکی به‌سوی بزرگی حركت كند و شیئ دیگری از بزرگی به‌سوی کوچکی حركت كند و این کوچکی و بزرگی حد نهایی نباشند، این دو حركت شبه متضادین‌اند.

کوچک‌ترین و بزرگ‌ترین اندازه انسان، حیوان و نبات، محلّ تحقق غایت الخلاف است.

(اما الحرکات المستدیرة، ص185) تضاد حركات در حركت وضعی و أینی مستدیر.

حركت وضعی: حركت شیئ به دور خودش. حركت أینی مستدیر: حركت انتقالی زمین.

اگر حركت وضعی مسبوق به سكون باشد، می‌توان برایش مبدأ فرض كرد ولی نمی‌توان منتهی فرض كرد، زیرا همان وضعی كه مبدأ بوده، منتهی هم قرار می‌گیرد. ولی اگر مبدأ هم نداشته باشد، یعنی از وقتی این شیئ وجود دارد حركت داشته، مانند حركت فلك به عقیده قدما، مبدأ هم ندارد. پس این كه می‌گویید هر حركتی مبدأ و منتها دارد، مخدوش است.

وقتی چیزی نه مبدأ دارد نه منتهی، تضاد هم ندارد، منشأ تضاد حركات، تضاد مبدأ و منتهاست.

اشكال علامه طباطبایی:

مبدأ حركت این‌ها نیست. مبدأ و منتهی نامیدن مکان، مَجاز است. حركت خروج شیئ از قوه به فعل است، یعنی مبدأ حركت، قوه است و نهایت حركت، فعلیت. جسم أبیض که به‌سوی سواد حركت می‌كند، أسودِ بالقوه است و اگر أسود بالقوه نبود حركت، محال بود. در این‌جا حركت از أبیضیت به أسودیت نیست بلكه از أسودیت بالقوه به أسودیت بالفعل است. حركتْ، وجودی است بین قوه و فعل و از قوه به فعل.

شكی نیست كه میان قوه و فعل تنافی است، ولی میان این دو، تضاد اصطلاحی نیست. بنابراین مبدأ حركتْ قوه است و منتهای حركتْ فعلیت و میان قوه و فعلیت هم همیشه تنافی است نه تضاد.

با این بیان، این اشكال حل می‌شود: «در حركت مستدیر و حركت وضعی (مخصوصاً دائم) مبدأ و منتهی وجود ندارد». پاسخ: مبدأ به معنای این كه حركت از یك حالت ساكن شروع شده باشد، در این حركات وجود ندارد، ولی مبدأ به معنای قوه وجود دارد. در این‌جا دائماً خروج از قوه به فعلیت است و مبدئش قوه و نهایتش فعلیت است، میان حركت مستقیم أینی و مستدیر أینی و نیز حركت وضعی تفاوتی نیست.

اما اشكال جدیدی كه به وجود می‌آید: بنابر این‌كه حركتْ خروج شیئ از قوه به فعل باشد، دیگر دو حركت متضاد وجود ندارد، زیرا خروج از قوه به فعلیت وجود دارد ولی خروج از فعلیت به قوه وجود ندارد تا تضادی در حرکت‌ها باشد.

اشکال دیگر: مقسم تضاد، تماثل، تجانس و تخالف، ماهیت است نه وجود و حركت، گونه وجود است.

آیا حركت فقط یك غایت (به معنی ما ینتهی الیه الحركة) دارد یا ممكن است هر مرتبه آن غایت مرتبه دیگر باشد؟ این فصل مقدمه‌ای برای فصل هفتم و تا اندازه‌ای برای فصل چهارم است.