مرحله هشتم: دنباله مباحث مربوط به حرکت - فصل سوم: حقیقت سكون

فصل سوم: حقیقت سكون (ص189)

حقیقت سكون چیست؟ «سكون» امری وجودی است یا عدمی؟ و آیا ممكن است جسمی نه متحرك باشد نه ساكن؛ آیا رفع حركت و سكون از جسم، ممكن است؟

سکون دو معنی دارد: 1ـ وجود مستمر شیئ در یك حالت معین. 2ـ فقدان حركت. تعریف حركت: كمالٌ اولٌ لما بالقوة من حیث إنّه بالقوة. سکون، فقدان این حركت است.

اگر «سكون» به معنی اول باشد، امری وجودی است و اگر به معنی دوم باشد، امر عدمی است. متكلمان معمولاً سكون را امری وجودی می‌دانند: شیئی در «آن» دوم در مكان اول باشد. حكما معمولاً سكون را امری عدمی می‌دانند: عدم حركت چیزی که شأنیت حركت دارد.

 

دلایل عدمی بودن سكون

(الاولی، ص190) دلیل یکم: حركت عبارت است از: كمال اول برای شیئ بالقوه از جهت بالقوه بودن. اگر شیئ بالقوه‌ای باشد كه امر بالفعلی را در انتظار داشته باشد، كمال اولِ این شیئ كه به‌سوی آن فعلیت رفتن است و نه قوه محض است نه فعلیت محض، حركت نام دارد. سکون مقابل حرکت است پس امری عدمی است: عدمِ این كمال اول لما بالقوة من حیث إنّه بالقوة.

اگر «سكون» امری وجودی باشد باید «كمال»، جنس مشترك و مقسم حركت و سكون باشد و بگوییم «الحركةُ كمالٌ و السكونُ كمالٌ». آن‌وقت اختلاف حركت و سكون باید یا در قید «اولٌ» باشد و یا در قید «لما بالقوة»، یعنی یا باید در تعریف حركت بگوییم «كمال اول لما بالقوة» و در تعریف سكون بگوییم «كمال ثانٍ لما بالقوة» و یا باید در تعریف حركت بگوییم «كمالٌ اول لما بالقوة» و در تعریف سكون بگوییم «كمالٌ اول لما بالفعل» و هیچ كدام از این‌ها درست نیست.

دلیل بطلان وجه اول: كمال ثانی، یعنی فعلیتی كه شیئ پس از حركت پیدا كرده است؛ هر كمال ثانی مسبوق به یك كمال اول است. بنابراین اگر سكون را كمال ثانی بدانیم، باید هر سكونی مسبوق به حركت باشد، در حالی كه شرط سكونْ، مسبوق به حركت بودن نیست، زیرا اگر چیزی باشد كه هیچ وقت حركت نداشته باشد، پس سكون كمال ثانی نیست.

و اگر سكون را مانند حركت، كمال اول بدانیم، لازمه هر سكونی این می‌شود كه ملحوق به حركت باشد زیرا لازمه هر كمال اوّلی این است كه پشت سرش یك كمال ثانی باشد، و حال آن‌كه در واقعیتِ سكون، ملحوق بودن به حركت، شرط نیست، همان‌گونه كه مسبوق بودن به حركت شرط نیست. اگر چیزی ازلاً و ابداً حركت نداشته باشد، بدون شك این شیئ ساكن است.

(و امّا اذا رسمنا)، اشکال: چرا اول حركت را به امری وجودی تعریف می‌كنید تا نشود سكون را به امری وجودی تعریف كنید؟ اگر اول سكون را تعریف كنید، سپس حركت را، حركت، امری عدمی است نه سكون.

پاسخ: اگر سكون، امری عدمی نباشد، به طریق اولی حركت امری عدمی نیست.

(فیلزم الدور)، به‌علاوه، اگر این‌گونه باشد، در تعریف سكون دور لازم می‌آید، زیرا اگر سكون را امری وجودی بدانیم، برای بیان «استمرار» در این تعریف باید به یكی از این صور تعریف كنیم: یا بگوییم: «هو الكون فی الآن الثانی فی المكان الاول» یا «وجود مستمر در یك مكان»، و یا خود لفظ «زمان» را به كار ببریم و بگوییم «وجود در یك فردی از افراد مقوله‌ای در مدت زمانی». در همه این تعاریف، مفهوم «زمان» اخذ شده است. در مفهوم واژه «مستمر»، زمان هست. «آن» به تبع زمان شناخته می‌شود. پس اگر اول «سكون» را به عنوان امری وجودی تعریف كنیم یا خود «زمان» را در تعریفش آوردیم یا چیزی را كه مستلزم زمان است، «زمان» بدون «حركت» شناخته نمی‌شود، زیرا مقدار حركت است. پس اگر سكون را امری وجودی بدانیم، قبلاً باید حركت را شناخته باشیم و اگر حركت را نیز با سكون تعریف كنیم، «حركت عبارت است از ساكن نبودن چیزی كه شأن و امكان او ساكن بودن است» دور لازم می‌آید، یعنی سكون را به حركت، تعریف كرده‌ایم و حركت را به سكون.

ولی لازم نیست برای عدمی نبودن حركت برهان بیاوریم، زیرا اگر شبهه‌ای باشد، در مورد عدمی بودن سكون است نه حركت.

(و امّا الحجة الثانیة،) دلیل دوم بر عدمی بودن سكون

برهان دوم، نوعی قیاس و تمثیل است. در هریک از حرکات، نقطه مقابلش امری عدمی است مثلاً «نموّ» كه یك حركت كمّی است، نقطه مقابلش، «وقوف» است كه امر عدمی است. در حركت كیفی؛ نقطه مقابل «استحاله»، «عدم استحاله» است. پس در باب حركت أینی هم، نقطه مقابل حركت أینی، عدم حركت أینی است که همان سکون است.

(و امّا کیفیة خلو الجسم، ص191)، آیا ممكن است جسمی نه متحرك باشد نه ساكن؟ برای چنین جسمی سه مثال ذكر شده است كه ایشان در هر سه مثال خدشه می‌كنند.

(الاول)، مثال اول: اگر جسمی در مكان طبیعی خودش باشد و امكان خروج از مكان طبیعی به غیر مكان طبیعی نداشته باشد، این جسم نه متحرك است نه ساكن. متحرك نیست، زیرا در همان مكان خودش است. ساكن نیست، زیرا «سكون» عدم حركت چیزی است كه شأنیت حركت را دارد، و اگر شیئی در مكانی قرار گرفته که امكان انتقال از آن به مكان دیگر برایش نیست، پس شأنیت انتقال در این شیئ نیست، پس متصف به سکون نمی‌شود، زیرا تقابل سكون و حركت، تقابل عدم و ملكه است.

به نظر قدما افلاك در مكان طبیعی خودشان قرار دارند و امكان حركت انتقالی برای آن‌ها وجود ندارد. وقتی امكان حركت انتقالی نیست، سكون أینی هم معنی ندارد، زیرا شأنیت حركت ندارند.

هم‌چنین هر یک از کلیات عناصر محلی خاص خود دارند؛ محلّ طبیعی خاك، مركز زمین است، محلّ طبیعی آب، در قشری است كه احاطه بر خاك دارد، محلّ طبیعی هوا، محیط بر آب و خاك است، و آتش هم یك محلّ طبیعی دارد كه بر همه این‌ها احاطه دارد.

اجزاء عناصر ممكن است از جای خودشان منتقل شوند، مثلاً ممكن است جزئی از خاك به محلّ هوا یا آب یا آتش منتقل شود، همین‌گونه جزئی از آب و جزئی از هوا و جزئی از آتش، امّا امكان ندارد كل عنصری از جای خودش به جای عنصر دیگری منتقل شود، به‌گونه‌ای كه محلّ این طبقات تغییر كند. پس كلیات عناصر نه متحركند نه ساكن.

مناقشه در این مثال: گاهی «عدم» در باب عدم و ملكه، عدمِ چیزی است كه فرد شأنیتش را دارد ولی بالفعل ندارد، مانند این‌كه به انسانی كه درس نخوانده «بی‌سواد» گویند. در این‌جا این فرد شأنیت درس خواندن را دارد ولی درس نخوانده است و سواد ندارد. پس «بی‌سواد» با «باسواد» عدم و ملكه است. مثال دیگر «امرد».

ولی گاهی فرد شأنیت ندارد و اگر عدم و ملكه گفته می‌شود به اعتبار نوع است. مثلاً «كوسه» به شخصی می‌گویند كه اصلاً شأنیت و استعداد ریش داشتن ندارد زیرا پیازهایی كه باید برای مو در صورت باشد ندارد، ولی این شخص فردی از نوع انسان است كه چنین صلاحیتی را دارد و گاهی هم شأنیت به اعتبار جنس است. برخی از حیوانات اصلاً نوعشان بی‌چشم هستند، مانند عقرب. به این حیوان به اعتبار این‌كه جنسش كه «حیوان» است، صلاحیت چشم داشتن را دارد، «أعمی» گفته می‌شود.

حال این‌كه در باب كلیات عناصر می‌گویید: «نه ساكنند نه متحرك»، درست نیست. كلیات عناصر ساكن‌اند، زیرا سكون شأن جنس جسم است نه شأن یك نوع یا فرد خاص. پس به اعتبار جنس می‌توانیم بگوییم كلیات عناصر ساكنند.

(الثانی)، مثال دوم: اگر ماهی در نقطه‌ای از آب متوقف شود به‌گونه‌ای كه در آب حركت نكند ولی آب حرکت کند، این ماهی نه متحرك است و نه ساكن. متحرك نیست، زیرا حركت وقتی است كه شیئ نسبت خودش را با اشیائی كه در محیطش هستند عوض كند، در صورتی كه در این مثال نسبتی كه این ماهی با محیط اطراف خود دارد تغییری نمی‌كند. ساكن نیست، زیرا سكون عبارت است از بودن شیئ در مكان ثانی در آن ثانی و مكانِ هر شیئ آن سطحِ مقعرِ جسمِ محیط بر آن است و سطح مقعر جسم محیط بر این ماهی كه آب باشد، دائماً تغییر می‌كند.

مناقشه در مثال دوم: این حرف مبتنی بر این است كه مكان را سطح مقعر جسم محیط بدانیم، ولی اگر مكان را آن‌گونه كه اشراقیون قائلند، فضا بدانیم، این ماهی واقعاً ساكن است، زیرا آن قسمت از فضا كه آن را اشغال كرده تغییر نمی‌كند.