مرحله نهم: قدم، حدوث و اقسام تقدم و تأخر - فصل هفتم: اطلاق تشکیکی تقدم بر اقسام آن
فصل هفتم: اطلاق تشکیکی تقدم بر اقسام آن
گفته شد كه تقدم و تأخر به تشكیك برمیگردد، پس تقدم و تأخر در همه اقسام آن مشترك معنوی است. اینک آیا خودِ تقدم و تأخر نسبت به اقسامشان متواطی است یا مشكك؟ مثلاً تقدم بالعلیه و بالطبع، نسبت به خود تقدم متساویاند یا تقدم بالعلیه در تقدمْ مقدم بر تقدم بالطبع است؛ آیا حمل تقدم بر اقسام آن متواطی است یا مشکک؛ خود تقدم، متواطی است یا مشكك است؟
ملاصدرا: تقدم در همه موارد متواطی نیست بلكه تقدم در برخی از موارد بر تقدم در برخی دیگر، مقدم است. مثلاً در تقدم بالعلیه و بالطبع، گرچه هم علت تام مقدم بر معلول است و هم علت ناقص ولی مانند هم نیستند بلکه تقدم در متقدم بالعلیه، بر تقدم در متقدم بالطبع، مقدم است؛ اگر تقدم بالطبع تقدم است، تقدم بالعلیه به طریق اولی و اشد تقدم است. این مقدار را میتوان گفت ولی تبیین دقیق مراتب اقسام تقدم، دشوار است، ازاینرو برخی به آن نپرداختند و نتیجه قابل توجهی هم ندارد.
(قال بهمنیار، ص267)، تنها تقدم بالطبع و بالذات (بالعلیه) تقدم حقیقی است و بقیه تقدم حقیقی نیستند. تقدم بالزمان هم موهوم است، زیرا اجزاء زمان، موهوم است.
(و لیس معنی هذا القول)، توجیه شیخ اشراق: وی سخن بهمنیار را بر نظریه خودش حمل میکند. وی میگفت: همه تقدمها از جمله تقدم بالزمان به تقدم بالطبع برمیگردد. مقصود بهمنیار از اینکه «تقدم حقیقی همان تقدم بالطبع و بالذات است و باقی تقدمها تقدم حقیقی نیستند»، این است كه تقدم بالزمان به تقدم بالطبع برمیگردد.
ملاصدرا: این توجیه درست نیست. سخن سهروردی این است كه تقدم بالزمان هم تقدم حقیقی است ولی قسم جدایی نیست بلكه همان تقدم بالطبع است ولی بهمنیار میگوید: تقدم بالزمان، تقدم حقیقی نیست.
توجیه ملاصدرا برای سخن بهمنیار: این که گفته «تقدم بالزمان تقدم حقیقی نیست» برای این است كه زمان وحدت اتصالی دارد و وحدت اتصالی مساوی است با وحدت شخصی. زمان از نظر ذات خودش یك واحد است و كثرت و اجزاء ندارد و اجزاء زمان، ذهنی است، یعنی ذهن این متصل واحد را به اجزاء تقسیم میكند. وقتی اجزاء به ذهن و توهم بستگی دارد و تا وقتی برای زمان اجزاء اعتبار نكنیم، تقدم و تأخری نیست، به طریق اولی تقدم و تأخر اجزاء زمان هم به اعتبار ذهن است. پس تقدم و تأخر اجزاء زمان ذهنی و وهمی است، نه اینكه تقدم و تأخر اجزاء زمان به تقدم بالطبع برگردد.
(الحق انّ التفاوت)، اشكال ملاصدرا به توجیه خودش: «این توجیه درست نیست»، زیرا درست است كه زمان در خارج متصل واحد است نه متجزی و متكثر ولی وجود زمان در خارج بهگونهای است كه از آن، جزء انتزاع میشود و این نوعی جزء داشتن در خارج است. درست است كه زمان در خارج متصل واحد است و وحدت اتصالی مساوی است با وحدت شخصی، یعنی هر متصل واحدی، شخص واحد است نه اشخاص كثیر ولی این واحد، نوعی واحد است كه صلاحیت انتزاع اجزاء را دارد. مجردات هم واحدند، ولی ذهن نمیتواند از آنها جزء انتزاع كند. زمان، واحدی است كه صلاحیت انتزاع جزء را دارد، در مقابلِ واحدهایی كه صلاحیت انتزاع جزء را ندارند. پس «جزء بما هو جزء در خارج وجود دارد» ولی به این معنا كه منشأ انتزاعش در خارج وجود دارد و شیئ در خارج متصف به جزء داشتن میشود. مانند زوجیت برای اربعه. زوجیت در خارج هم وجود دارد و هم ندارد. زوجیت وجود ندارد زیرا آنچه در خارج وجود دارد اربعه است، نه چیز دیگر ولی در عین حال زوجیت وجود دارد به این معنا كه همین اربعه، در خارج متصف به زوجیت است، یعنی اربعه گونه وجودی دارد كه وقتی به ذهن میرود، ذهن برای او عنوان زوجیت را انتزاع میكند و همین ذاتی كه در خارج مصداق اربعه است، مصداق زوجیت هم هست. ولی ذهن از ثلاثه نمیتواند زوجیت انتزاع كند. پس اینكه «تقدم در اجزاء زمان، حقیقی نیست به دلیل اینكه اجزاء زمان كثرت حقیقی ندارند»، درست نیست.
(و بهذا یندفع، ص268)، اشکال: مفهوم تقدم و تأخر، متضایفان هستند. متضایفان، در قوه و فعل، ذهن و خارج، متكافئاند، اگر یكی بالقوه است، دیگری هم بالقوه است و اگر یكی بالفعل است، دیگری هم بالفعل است؛ اگر یكی از آن دو ذهنی است، دیگری هم ذهنی است و اگر یكی خارجی است، دیگری هم خارجی است.
«امشب مقدم بر فردا شب است»، پس میان امشب و فردا شب رابطه تقدم و تأخر است. امشب، در ظرفی كه وجود دارد مقدم است ولی فردا شب در ظرفی که معدوم است، مؤخر است، در حالی كه متقدم و متأخر متضایفاناند و باید در همان مرتبهای كه امشب مقدم بر فردا شب است، فردا شب متأخر از امشب باشد. اگر امشب بر فردا شب بالفعل مقدم نیست و فردا شب هم بالفعل از امشب متأخر نیست، زیرا فرداشب بالقوه است پس چگونه متضایفان متكافئان هستند؟
حاصل اشكال: از سویی در باب زمان و زمانیات، مقدم و مؤخر غیر قابل اجتماعاند. در ظرفی كه مقدم بالفعل است، مؤخر بالقوه است و در ظرفی كه مؤخر بالفعل است، مقدم معدوم است. از سوی دیگر تقدم و تأخر به حكم متضایف بودن باید معیت داشته باشند. پس مقدم و مؤخر چون زمانیاند، نباید معیت داشته باشند و چون متضایفاند، باید معیت داشته باشند.
اگر تقدم و تأخر، اوصاف ذهنی اشیاء بودند، معقول ثانی منطقی میشدند و اشكالی نبود ولی اوصافی خارجی هستند، اگرچه وجودی غیر از موصوفشان ندارند. یعنی اگر «دیروز مقدم بر امروز است»، نمیخواهیم بگوییم در ذهن مقدم است، بلكه میخواهیم بگوییم دیروز در خارج متصف به صفت تقدم بر امروز است. این صفتْ صفت عینی است. از یك طرف به حكم اینكه مقدم و مؤخرْ زمانی هستند، غیر قابل اجتماعاند و از طرف دیگر به حكم اینكه تقدم و تأخر متضایفین هستند، از یكدیگر جدایی ناپذیرند.
(و ذلک لانّا نقول)، زمان، واحد متصل است و در عین حال منشأ انتزاع كثرت است، یعنی وحدت در عین كثرت و كثرت در عین وحدت دارد؛ اتصال آن عین افتراق و افتراق آن عین اتصال است. زمان از این جهت که متصل واحد است و یك موجود بیشتر نیست، تمام مراتب آن اجتماع دارند و از جهت دیگر مراتب زمان از یكدیگر افتراق دارند. پس، از یك جهت اجتماع و از حیث دیگر افتراق دارند. تقدم و تأخر از جهت اجتماع آن است، نه از حیث افتراق.





