مرحله دهم: عقل و معقول - فصل بیست و چهارم: تفسیر معانی عقل

فصل بیست و چهارم: تفسیر معانی عقل (ص418)

نفس انسان دو قوه دارد: 1ـ علامه که مربوط به علم و جزم است؛ عقل نظری. 2ـ عماله که مربوط به عمل و عزم است؛ عقل عملی. این دو قوه از هم جدا نیستند. نفس حیوانات و نیز انسانی که در مرتبه حیوانات متوقف شده است، فاقد جمعیت قواست؛ علم چنین موجودی در عمل او تأثیر ندارد و عمل او نیز از علم پیروی نمی‌کند.

(اما العاملة فلاشک)، سخن فخر رازی درباره معانی عقل: تعدد نقش نفس، نشان‌دهنده تعدد قوای اوست؛ انسان دو نوع کار دارد، پس دو قوه دارد.

قوه عامله: کارهای انسان دو نوع است: 1ـ حسن 2ـ قبیح. علم به آن دو یا بدیهی است یا نظری. نتیجه:

(الاول، ص419)، 1ـ قوه‌ای که امور حَسَن از قبیح را تشخیص می‌دهد.

2ـ مقدماتی که امور حَسَن از قبیح را از آن استنباط می‌کند.

3ـ خود کارهایی که به حُسن و قُبح متصف می‌شود.

عقل به اشتراک لفظی بر این سه قسم اطلاق می‌شود.

(فالاول) توضیح ملاصدرا درباره سخن رازی: قسم نخست: همان عقل و قوه ممیزه‌ای است که جمهور، انسان را به سبب آن، عاقل می‌دانند. به این معنی، عاقل کسی است که بد و خوب را از هم تشخیص می‌دهد. بر اساس این معنی است که معاویه را عاقل می‌نامند. امّا اگر عقل آن باشد که سعادت آخرت را تأمین کند، او سهمی از عقل ندارد.

(الثانی)، قسم دوم: عقل مورد نظر متکلمان است؛ مقدمات مقبوله و آراء محموده که انسان‌ها بدون دلیل آن‌ها را می‌پذیرند.

(الثالث)، قسم سوم: عقل در اصطلاح علم اخلاق است که مقصود از آن نوعی عزم و اراده و مواظبت بر افعال برای کسب خلقیات است؛ انجام اعمال به‌منظور کسب خلق حَسَن.

(اما القوة العالمة)، قوه عاقله: همان عقل در کتاب نفس است.

گاهی حکما اسم عقل را بر خود قوه عاقله و عالمه اطلاق می‌کنند، گاهی بر ادراکات این قوه.

ادراکات قوه عالمه: 1ـ تصورات 2ـ تصدیقات فطری 3ـ تصدیقات اکتسابی. معمولاً اسم عقل را بر ادراکات حاصل از اکتساب اطلاق می‌کنند.

(من القوة الی الفعل، ص420) در کتاب نفس، عقل را بر قوه ادراکات فطری هم اطلاق می‌کنند. این عقل را که در واقع، هیچ ادراک تصوری و تصدیقی ندارد ولی نداشتن آن‌ها از باب عدم و ملکه است، یعنی می‌تواند داشته باشد، عقل هیولانی است.

اگر قوه قابل ادراک، تنها بدیهیات و اولیات را بداند، عقل بالملکه نام دارد.

اگر نفس در مرتبه عقل بالملکه، از سه جهت با سایر نفوس تفاوت داشته باشد: 1ـ کثرت اولیات 2ـ شدت استعداد درک نظریات 3ـ سرعت قبول انوار عقلی، قوه قدسیه نامیده می‌شود. پس صاحب عقل بالملکه به لحاظ استعداد و نبوغ دو قسم است یا قوه قدسیه دارد یا ندارد.

مرتبه عقل بالملکه را عقل بالفعل نگفته‌اند، زیرا وجود عقلی با ادارک اولیات و مفاهیم عمومی محقق نمی‌شود.

اگر قوه ادراک، علاوه بر بدیهیات و اولیات، نظریات را نیز بداند، ولی مدرَکات آن برایش بالفعل حاضر نباشد، بلکه هرگاه بخواهد بتواند آن‌ها را احضار کند، عقل بالفعل نام دارد.

ولی اگر مدرَکات آن برایش بالفعل حاضر باشد، عقل مستفاد نام دارد.

(و فی هذه المرتبة، ص421) عقلی که در مرتبه مستفاد قرار دارد، اگر مدرَکات خود را در مبدأ فیاض آن‌ها مشاهده کند، عقل فعال نام دارد.

(و الاختلاف)، اختلافی بین حکماست که آیا عقل هم بر نفس هم بر قوه و هم بر ادراکات اطلاق می‌شود یا بر یکی از آن‌ها؟

ملاصدرا: این اختلاف اهمیتی ندارد، زیرا عقل و عاقل و معقول در همه این مراتب واحد است. پس نفس، قوا و ادراکات یک حقیقت هستند و اطلاق عقل بر هر یک از آن سه، به دلیل اتحاد آن‌ها درست است.

(قال المعلم الثانی)، سخن فارابی درباره معانی و اقسام عقل: قدما عقل را چهار قسم می‌دانستند: 1ـ عقل بالقوه 2ـ عقل بالفعل 3ـ عقل مستفاد 4ـ عقل فعال. به این دلیل عقل بالملکه را نیاوردند که با عقل هیولانی تفاوت چندانی ندارد.

تعابیر مربوط به عقل بالقوه: 1ـ نفس‌مّا 2ـ جزء نفس 3ـ قوه‌ای از قوای نفس که معدّ است 4ـ قوه‌ای از قوای نفس که مستعد است. این تعابیر مربوط به مبانی مختلف است.

1ـ کسانی که برای انسان چهار نفس قائل‌اند: نباتی، حیوانی، انسانی و بالاتر از آن، عقل بالقوه را یکی از آن‌ها می‌دانند.

2ـ کسانی که برای نفس شئونات مختلف قائل‌اند و هر شأنی را جزئی از نفس می‌دانند، هر قوه‌ای را جزئی از نفس می‌دانند.

3ـ کسانی که نفس انسان را واحد می‌دانند و بقیه مراتب را قوای آن، عقل بالقوه، یکی از قوای نفس است. در این صورت اگر این قوه استعداد بعید ادراک صور عقلی باشد، واژه معدّ به‌کار می‌برند.

4ـ اگر این قوه استعداد قریب ادراک صور عقلی باشد، واژه مستعد به‌کار می‌برند. سوم و چهار در حکمت مشاء رایج است.

(ص422) عقل بالقوه، استعداد انتزاع همه ماهیات موجودات یا صورت آن‌ها را دارد. برخی از صور، معقول بالقوه هستند مانند صور اجسام و برخی بالفعل‌اند مانند مجردات. نفس، دسته اول را با انتزاع و تجرید درک می‌کند و دسته دوم را به‌طور مستقیم. وجود بالفعل معقول دسته اول با معقولیت آن‌ها یکی است ولی وجود دسته دوم عین معقولیت آن‌ها نیست.

معقول بالفعل با عاقل متحد است، خواه معقول بالفعل ذاتاً معقول بالفعل باشد یا نخست معقول بالقوه باشد و با انتزاع، معقول بالفعل شود.

(و فیه نصوص، ص427) استنتاج ملاصدرا از سخن فارابی: 1ـ اتحال عاقل با معقولات 2ـ امکان تحول و صیرورت انسان به اندازه‌ای که عقل بسیط فعال شود. 3ـ اتحاد وجود معقولات با انسان.