مرحله دهم: عقل و معقول - فصل بیست و هشتم: علوم بدیهی اولی و نسبت آن‌ها با علوم نظری

فصل بیست و هشتم: علوم بدیهی اولی و نسبت آن‌ها با علوم نظری (ص443)

علوم اولی، اکتسابی نیست. تصورات آن تعریف‌پذیر نیست، زیرا نه جزء دارند نه اعرف از خود. تصدیقات آن برهان‌پذیر نیست، زیرا اقامه برهان بر آن‌ها مستلزم دور (یا تسلسل) است.

به عنوان نمونه برهان بر امتناع تناقض نمی‌توان اقامه کرد، زیرا اگر امتناع تناقض بر دلیل وابسته باشد، یا آن دلیل نیاز به دلیل ندارد، پس آن دلیل بدیهی است نه امتناع تناقض. یا آن دلیل نیاز به دلیل دارد. دلیل آن یا همان امتناع تناقض است، به دور می‌انجامد و اگر چیزی دیگر باشد که آن چیز نه بدیهی است نه مبتنی بر بدیهی، به تسلسل می‌انجامد.

(و بعبارة اخری)، بیان دیگر: اگر امتناع تناقض بدیهی نباشد و نیاز به دلیل داشته باشد، و دلیلی بر آن اقامه شود، این دلیل یا دلیل آن است و نمی‌شود دلیل آن نباشد، این استناد به تناقض است و اگر دلیلی هم دلیل باشد و هم نباشد، باز هم تناقض است، پس نمی‌توان دلیلی ارائه کرد که دلیل نبودن آن منتفی باشد، پس هیچ دلیلی نمی‌توان اقامه کرد.

بدیهی بر دو قسم است: 1ـ اولی که بدون ابهام‌اند و از چیزی به دست نمی‌آیند و در واقع تنبیه هم ندارند و وضوح تنبیهات به سبب این دسته از بدیهیات است. بدیهی غیر اولی که بی‌واسطه مستند به اولیات است.

نظریات مستند به بدیهیات است.

(فانّ العلم بانّ الموجود، ص444) بدیهی اولی مانند تناقض. بدیهی غیر اولی مانند موجود یا واجب است یا ممکن؛ کل از جزئش بزرگ‌تر است. بازگشت این دو به امتناع ارتفاع دو نقیض است. مساویِ مساوی، مساوی است؛ شیئ واحد در دو مکان نیست. بازگشت این دو به امتناع اجتماع دو نقیض است.

(قالوا و اذ لایمکن اقامة البرهان، ص445)، اولی بودن اصل تناقض سبب شده تا صاحب‌نظران در این نکته اتفاق داشته باشند که گفتگو با کسانی که در این اصل تردید کرده‌اند روا نباشد.

منکر این اصل یا از درک اولیات ناتوان است یا معاند است یا بیمار.

راه علاج گروه اول، تعلیم و تمرین است؛ راه علاج گروه دوم، ضرب و احراق است و راه معالجه گروه سوم، رجوع به طبیب است.

(و ان کان من القسم الثالث، ص446) راه حل انکار منکران: 1ـ تعلیم حساب و هندسه 2ـ تعلیم منطق 3ـ انتقال از طبیعیات به مبادی و اصول موضوعه آن‌ها 4ـ تعلیم مابعدالطبیعه 5ـ تعلیم الهیات بالمعنی الاخص.

 

[1]ـ اگر علم، حصول صورت باشد، باید جمادات هم عالم باشند، زیرا صورت آن‌ها برای ماده آن‌ها حاصل است.

[2]ـ اگر علم حصول صورت برای مدرک باشد، دور است.

[3]ـ ص299.

[4]ـ این نظر نهایی مولف نیست.

[5]ـ قبلاً ذیل الوجه الثانی، (اشکال دوم) به‌گونه دیگری گفته شد.

[6]ـ این از مقدمات مهم اتحاد عاقل و معقول است.

[7]ـ بیان علامه: اجزاء جسم از هم غایب‌اند و هر جسمی هم از دیگری غایب است، بنابراین در وجود آن‌ها قوه عدم آن‌ها موجود است. شرط ادراک، حضور است. پس جسم مادی و اعراض آن نه عالم‌اند نه معلوم. به تعبیر دیگر، صورت مادی، صورت علمی نیست. بنابر حرکت جوهری مطلب روشن‌تر است: صورت علمی برای ما حاصل است ولی مجرد حصول، علم نیست. حصولی علم است که اجزاء آن از هم غایب نباشد. صورت علمی وقتی برای عالم حاضر است که اول برای خود حاضر باشد. این شرط فقط در مجردات وجود دارد. پس صورتی که مجرد نباشد نه عالم است نه معلوم.

[8]ـ آخر ص289.

[9]ـ پاسخ آن در ج1، ص290 مطرح شد.

[10]ـ عبارت مؤید نظریه انکشاف: بل الحق ان صور العقلیه للجواهر الموجودة فی الاعیان هی بعینها معانی تلک الحقایق و ذواتها المتأصلة.

پاورقی حکیم سبزواری: المراد بالمعانی مثل ما فی قولهم عالم المعنی منقسم الی عالم الربوبیة و عالم العقول و مثل ما فی قول المولوی:

قرنها بر قرنها رفت ای همام وان معانی برقرار و بر دوام

و توضیح مطلبه قدس سره: ان لکل حقیقة من الحقایق معنی و صورة ای حقیقة و رقیقة و بعبارة اخری اصلاً و فرعاً. فمعناه و حقیقته و اصله ما هو فی النفس فان النفس بسیطة الحقیقة بعد الحق تعالی و العقول المفارقة المحضة، و کل بسیط الحقیقة جامع لوجودات مادونه فوجود النفس جامع لوجود الانواع بنحو اعلی و ابسط فاذا ارادت ان تعرف حقیقة من الحقایق ترجع الی صفحة ذاتها، و ذاتها متصورة بصورة کل حقیقة فتعرفها من ذاتها ... فقوله: فکذا الحیوان المعقول عبارة عن الجسم المعقول الخ المراد به جامعیة النفس وجوداتها بنحو اعلی و ابسط المصداق لمفاهیمها کما اشاره الیه بقوله علی ذات عقلیة کان اولی و کما قال المراد بالجوهریة المعقولة من الجواهر قیام النفس بذاتها المعلومة لها علما حضوریاً لا حصولیاً ... و لنعم ما قیل:

ای نسخه تامه الهی که توئی وی آئینه جمال شاهی که توئی

بیرون ز تو نیست آن‌چه در عالم هست در خود بطلب هر آن‌چه خواهی که تویی (پاورقی اسفار، ج3، ص307-308)

[11]ـ اگر برهان همین‌جا تمام شود، نه نیازی به افزایش تضایف است و نه اشکال تضایف وارد می‌شود. نتیجه این می‌شود که صورت معقول، عاقل هم هست و این همان اتحاد عاقل و معقول است. مساوقت وجود با کمالات و نیز استغفار اشیاء برای عالم هم تأکید بر آن است.

[12]ـ اگر عبارت این‌گونه بود: و ان ادرکتها الصورة بذاتها، بهتر بود.

[13]ـ شاهدی بر نظریه انکشاف.

[14]ـ البته حصول عرض بر جوهر از جهات متعددی مانند حصول علم برای نفس است.

[15]ـ هم متن و هم شرح، مختصر باشد. خواندن عبارات ضرورت ندارد.

[16]ـ برگرفته از اشارات.

[17]ـ برگرفته از شفا.

[18]ـ دلیل خاص (ص326).

[19]ـ ص322، س17 تا ص323، ص1.

[20]ـ ادامه عبارت حذف شود.

[21]ـ کلما فرضته ثانیاً عاد اولاً.

[22]ـ بنابر تحقیق حرکت به معنی تغییر هم در عقول وجود دارد، به‌ویژه بر اساس تعاریف صدرایی از حرکت و نیز تغییر دفعی که از ملزومات موجود فقیر و حادث است.

[23]ـ مقصود از عقول اولی، عقول طولی و مقصود از غیر اولی، عقول عرضی است.

[24]ـ به نظر عرف و مشهور.

[25]ـ بنابر نظریه انکشاف، همه کمالات و مفاهیم حاکی از آن در همه وجودها بالضروره جمع است.

[26]ـ اشارات، نمط سوم، فصل8.

[27]ـ این همان نکته‌ای است که سبب شده است مؤلف، ادراک کلیات را مشاهده از دور و همراه با ابهام بداند.

[28]ـ اختلاف آن است که با وجود علت معین، گاهی یک معلول به‌وجود آید و گاهی معلول دیگر و جای‌گزین آن. تخلف آن است که گاهی معلول وجود آید و گاهی نیاید. «الذاتی لا یختلف و لا یتخلف» نیز به همین معنی است، یعنی ممکن نیست که ذاتی چیزی از بین برود و با حفظ ذات، ذاتی دیگری جای‌گزین آن شود یا ذاتی از بین برود و چیزی جای‌گزین آن‌هم نشود. اولی اختلاف است و دومی تخلف.

[29]ـ مطلب یکم علیت علم به علت نسبت به علم به معلول است و مطلب دوم عدم علیت علم به معلول نسبت به علم به علت است که در ص250 مطرح می‌شود.

[30]ـ ص256.