مرحله دهم: عقل و معقول - فصل دوم: لزوم وجود صور ذهنی، در علم به اشیاء غایب

فصل دوم: لزوم وجود صور ذهنی، در علم به اشیاء غایب (ص280)

برهان یکم: اشیاء به‌ویژه امور معدوم و ممتنع، صورت ذهنی دارند، زیرا احکام ثبوتی صادق دارند مانند: شریک الباری ممتنع است؛ اجتماع نقیضین محال است؛ کوه طلا و دریای جیوه، جوهر جسمانی معدنی است.

این‌گونه موضوعات وجود خارجی ندارند ولی احکام یادشده آن‌ها صادق است. طبق قاعده ثبوت شیئ لشیئ فرع لثبوت المثبت له، این موضوعات باید وجود داشته باشند تا موضوع احکام یادشده باشند.

وجود آن‌ها خارجی نیست، زیرا ممکن نیست، زیرا محال است که چیزی در خارج وجود داشته باشد و در عین حال محکوم به امتناع باشد، زیرا تا چیزی واجب نشود، موجود نمی‌شود. پس هر چیزی که در خارج وجود دارد، واجب است نه ممتنع. پس ثبوت محمول‌های یادشده بر مصادیق ذهنی آن‌هاست نه مصادیق عینی آن‌ها.

(اما الشبهة) اشکال: اگر حکم به امتناع چیزی مستلزم امتناع وجود آن در خارج باشد، باید صور ذهنی اشیاء ممکن که عین ماهیت آن‌هاست نیز در خارج ممتنع باشد، زیرا حصول آن صور ذهنی در خارج محال است، زیرا ذهنی بودن آن‌ها عین ماهیت آن‌هاست و انفکاک چیزی از ماهیت خود ممکن نیست. پس از جهت امتناع وجود خارجی، تفاوتی بین ممکن و ممتنع نیست.

(فمندفعة، ص281) پاسخ: لحاظ ماهیت از جهت فی نفسه غیر از لحاظ آن از جهت موجود بودن است. محال است ماهیت با لحاظ ذهنی بودن، در خارج وجود داشته باشد، خواه ماهیت ممکن باشد خواه ماهیت ممتنع. هم‌چنین با لحاظ تقید به وجود خارجی آن، ممکن نیست وجود ذهنی داشته باشد، بدین سبب که محال است هر یک از وجود ذهنی و خارجی به دیگری تبدیل شود. این به معنی امتناع اتصاف ماهیت من حیث هی به وجود و عدم نیست. پس هر ماهیتی که در عقل محکوم به امکان یا امتناع است، باید در عقل وجود داشته باشد ولی حکم به امتناع یا امکان به اعتبار وجود ذهنی نیست بلکه به اعتبار ماهیت من حیث هی است.

(و یقرب من هذا فی الدلالة) برهان دوم: بسیاری از اشیاء به عموم، نوعیت، جنسیت و مانند آن متصف می‌شوند. این صفات در خارج وجود ندارد. پس باید در نشئه دیگری وجود داشته باشند که به کلیت و مانند آن متصف شوند و آن نشئه ذهن است وگرنه اتصاف اشیاء به آن‌ها کاذب بود.

(و من الشواهد القویة) برهان سوم: شکی نیست که متأثر شدن آلات حسی مانند لامسه به حرارت و برودت به این صورت نیست که صورت حرارت و برودت از جنس کیفیت محسوس در آلات حسی حاصل شود بلکه حصول آن‌ها در آن از جنس دیگری از اجناس چهارگانه تحت مقوله کیف است، زیرا صورت حرارت قوی در آلت لمس، ملموس نیست وگرنه باید با آلات دیگر لمس شود و مثلاً اگر انگشتی حرارت شدید یافته یا سوخته، حرارتی که در انگشت وجود دارد، از همان جنسی نیست که در آتش بود و بدان منتقل شد وگرنه باید بتوان با انگشت یا دست دیگر آن را حس کرد، در حالی که این‌گونه نیست.

(و کذا صورة الطعم، ص282) صورت طعم مثلاً شیرینی شدید که انسان با زبان درک می‌کند نیز همین‌گونه است و از جنس طعم‌های خارجی موجود در زبان نیست وگرنه باید اگر کسی آن زبان را می‌خورد، قابل چشیدن می‌بود، در حالی که نیست و مزه شیرینی ندارد. پس هیچ‌یک از کیفیت‌هایی که در ابزارهای حسی حاصل می‌شود، از نوع کیفیت‌های خارجی که وصف اجسام است، نیست بلکه از کیفیت‌های نفسانی و از صفات نفوس است نه از صفات اجسام. پس حرارت ذهنی از جنس حرارت خارجی نیست وگرنه باید محرق باشد بلکه کیفیت نفسانی است.

(و کذا البرودة الذهنیة) برودت ذهنی، رنگ ذهنی، صدای ذهنی (مانند حدیث نفس) اگر از کیفیت‌ها خارجی باشند، باید بدون قیام و وابستگی به هوا وجود نداشته باشد، در حالی‌که مثلاً حدیث نفس هیچ وابستگی به هوا ندارد، زیرا اگر از جنس محسوسات خارجی و وابسته به هوا بود، باید هر کسی که گوشش سالم است حدیث نفس افراد را بشنود، حال آن‌که کسی آن را نمی‌شنود. از این موارد می‌توان دریافت که محسوسات وجود دیگری هم دارند که محسوس نیست. پس عالم دیگری غیر از عالم حسّ و جسم وجود دارد.

(و امّا متشبثات المنکرین، ص283) اشکال یکم: اگر اشیاء خارجی در نفس هم وجود داشتند، لازمه‌اش اجتماع ضدین است، زیرا سیاهی و سفیدی را می‌توان با هم درک کرد در حالی که آن دو متضاد هستند.

(و مثل قولهم انّ الماهیات) اشکال دوم: هرگاه ماهیات مانند انسان و فلک و زمین در عقل منطبع شوند از این جهت که صورت جزئی حاصل در نفس شخصی هستند، موجود خارجی‌اند. در این صورت یا این صورت ذهنی با افراد خارجی و لوازم آن‌ها متحدند یا نیستند. اگر متحد باشند، باید خواص و لوازم خارجی آن‌ها بر این مفاهیم مترتب شود. در این صورت باید صورت حرارتی که در نفس است، سوزان باشد، صورت انسان عقلی، متحرک، نامی و کاتب باشد و سواد، قابض بصر باشد، حال آن‌که نیست.

اگر متحد نباشند و ماهیت دیگری داشته باشند، هر چیزی دو وجود خارجی و ذهنی ندارد پس وجود عقلی نفی می‌شود و هو المطلوب.

(و مثل قولهم لو کان علمنا) اشکال سوم: اگر علم ما به اشیاء، وجود آن‌ها در نفس ما باشد، لازمه‌اش این است که به صفات اشیاء متصف شویم مثلاً نفس، متحرک، ساکن، گرم و سرد باشد.

پاسخ: در مبحث وجود ذهنی این‌گونه اشکالات پاسخ داده شد و گفته شد که وجود علمی غیر از وجود عینی است و بسیاری از صفات و آثار مادی آن مانند تضاد، تفاسد و تزاحم از وجود ماهیت در عقل، سلب می‌شود.

(و امّا ما تفصّی بعضهم) پاسخ برخی از فلاسفه: اختلاف آثار مربوط به وجود آن‌ها نیست بلکه مربوط به قوابل آن‌هاست، به این صورت که اگر حرارت بر جسم عارض شود، عوارض خاص خود را دارد و اگر بر نفسِ مجرد از وضع و مقدار عارض شود، آثار یادشده را ندارد ولی آثار دیگری دارد امّا در هر دو صورت، ماهیت حرارت واحد است.

(ففیه، ص284) اگر اشکال درباره خود این آثار مانند گرمی و سردی مطرح شود و گفته شود، چرا با تغییر قابل‌ها، آثار مختلف می‌شود، با این پاسخ، اشکال برطرف نمی‌شود.