بخش دوم (از مرحله دهم): بحث درباره احوال عاقل - فصل پنجم: ضرورت تجرد عاقل
در فصل دوم ضرورت عاقل بودن مجرد اثبات شد و اینک عکس آن، یعنی مجرد بودن عاقل، اثبات میشود.
برهان: تعقل عبارت است از حصول صورت شیئ معقول نزد عاقل. صورت معقول، مجرد است، زیرا صورت معقول بههیچ وجهی به اجزاء مقداری و آنگونه که اجسام و مواد تقسیم میشوند، تقسیمپذیر نیست.
صورت معقول نه بالذات تقسیمپذیر است نه بالعرض؛ نه مانند خط تقسیمپذیر است نه مانند رنگ.
همچنین صورت معقول، فاقد وضع است؛ نه مانند جسم بالذات وضع دارد نه مانند نقطه، بالعرض وضع دارد.
پس صورت معقول مجرد است؛ تعقل، حصول صورت نزد عاقل است؛ اگر عاقل، مجرد نباشد، تقسیمپذیر است؛ اگر عاقل که محلّ صورت معقول مجرد است، تقسیمپذیر باشد، حالّ (صورت معقول) هم به تبع آن تقسیمپذیر خواهد بود، حال آنکه صورت معقول، مجرد است. پس از تجرد صورت معقول، تجرد محلّ آن نتیجه میشود. به تعبیر دیگر، ممکن نیست صورت معقول برای شیئ مادی حاصل شود، زیرا به تقسیمپذیری آن میانجامد. عکس نقیض (صورت معقول برای مادّه حاصل نمیشود): هرچه که صورت معقول برای آن حاصل شد، مجرد است.
(لانّ التعقل اما عبارة)، بر اساس حکمت متعالیه که تعقل، حصول صورت معقول در عاقل نیست بلکه اتحاد آن با عاقل است، باید یک مقدمه آن تغییر کند و آن اینکه اتحاد مجرد با مادی ممکن نیست. برهان بر اساس مشاء بر این مقدمه استوار است که حصول صورت مجرد نزد عاقل ممکن نیست. بر اساس حکمت متعالیه، اتحاد صورت مجرد با عاقل مادی ممکن نیست. بهگفته ملاصدرا مقدمه مربوط به تقریر متعالی برهان روشنتر است، زیرا امتناع اتحاد شیئ مجرد و بدون وضع با موجود مادی دارای وضع، روشنتر از امتناع حصول مجرد نزد مادی است.
بهنظر میرسد تفاوتی با هم ندارند، زیرا اتحاد صورت عقلی مجرد با عاقل مادی سبب میشود مجرد که وضع ندارد وضع داشته باشد که محال است. بر تقریر مشائی برهان، حصول صورت عقلی مجرد نزد عاقل مادی سبب میشود مجرد که تقسیمپذیر نیست، تقسیمپذیر شود که اینهم محال است.
(فان قلت، ص471) اشکال یکم: از سویی مفاهیم جنسی و نوعی مانند انسان و حیوان، نه وضع دارند و نه تقسیمپذیرند و افراد مندرج در انواع مانند زید و عمرو، هم وضع دارند و هم تقسیمپذیرند. از سویی دیگر، ملاک حمل، اتحاد در وجود است. مفاعیم نوعی و جنسی بر افراد آنها حمل میشود مانند زید انسان است. پس اتحاد اموری که نه وضع دارند و نه تقسیمپذیرند با اموری که هم وضع دارند و هم تقسیمپذیرند ممکن است، در حالی که در دلیل گفته شد که حصول صورت مجرد برای عاقل مادی و نیز اتحاد صورت مجرد با عاقل مادی ممکن نیست.
(قلنا) پاسخ: کلی منطقی و عقلی بر افراد جزئی خارجی حمل نمیشود. آنچه بر افراد جزئی خارجی حمل میشود، کلی طبیعی است. کلی طبیعی در ذات خود هیچیک از احکام مجرد، مادی، واحد و کثیر را ندارد. اگر وجود آن در ذهن لحاظ شود، مجرد و تقسیمناپذیر است و اگر در خارج لحاظ شود، مادی و تقسیمپذیر است. جنس، نوع و فصل از جهت ذهنی بودن، کلی و مشترک بودن بین امور متعدد (که کلی منطقی است) بر افراد خارجی حمل نمیشود. امّا حیوان و ناطق که کلی طبیعی است، تا در ذهن است، کلی است ولی وقتی بر فرد خارجی مانند انسان و زید حمل میشود، مانند موضوعشان میشوند. اگر موضوع آنها کلی باشد، کلی هستند و اگر جزئی باشد، جزئی میباشند. پس حمل انسان بر زید در «زید انسان است»، حمل کلیِ فاقد وضع و تقسیمپذیری بر زید دارای وضع و تقسیمپذیری نیست بلکه معنایی است که بر زید، زید است و دارای وضع و با عمرو، عمرو است و تقسیمپذیر. علت آن این است که ماهیات طبیعی در مرتبه ذات خود نه تقسیمپذیرند نه تقسیمناپذیر، همانگونه که نه موجودند نه معدوم.
(فان قلت، ص472) اشکال دوم: هیولی در عین حال که ذاتاً مجرد است، مقادیر و ابعاد و اوضاع مختلف را میپذیرد، پس محلّ مجرد، حالّ مقدّر، منقسم و دارای وضع را میپذیرد. چرا عکس آن درست نباشد که حالّ مجرد، موضوع منقسم و دارای وضع داشته باشد و در نتیجه، عاقل تقسیمپذیر باشد ولی صورت معقول که حالّ در آن یا با آن متحد است، تقسیمپذیر نباشد؟
(قلت)، پاسخ: آنچه در پاسخ به اشکال یکم گفته شد، اینجا هم گفته میشود. در پاسخ اشکال قبلی گفته شد که کلی طبیعی به حسب ذات خود، مجرد نیست و حمل آن بر افراد از باب عروض یا اتحاد مجرد با مادی نیست. اینجا گفته میشود که هیولی به حسب واقع، مجرد نیست بلکه آمیخته با جسم و جسمانی است. هیولی در وجود خود متقوم به صورت جسمی است. چیزی که تقوم به جسم داشته باشد، مجرد نیست.
(و اما بیان ان الصورة)، تقسیمناپذیری و قابل اشاره حسی نبودن صورت علمی: این حکم برای صورت معقول بالفعل، واضح است، زیرا هرکه به محتوای ذهن خود نظر کند، مییابد که آنچه در ذهن وجود دارد، فاقد وضع و تقسیمپذیری و دیگر آثار مادی است. مثلاً وقتی گفته میشود انسان، حیوان ناطق است، دو، نصف چهار است، هیچیک از آثار مادیت مانند جسمیت، مکانمندی، وضع، اشارهپذیری، تغییرپذیری، تقسیمپذیری، اشارهپذیری حسی و دیگر آثار و خواص مادّه را ندارد و مجرد بودن همین است. ثبات و تغییرناپذیری خاطرات و صور ذهنی دوران کودکی در عین تغییر و تحول بدن در دوران پیری شاهد بر آن است.
(لکن الحکما کالشیخ، ص473) دلیل حکمای مشاء بر تقسیمناپذیری صورت عقلی: اگر صورت معقول بالفعل، تقسیمپذیر باشد، تقسیم آن یا طبیعی است یا ریاضی. تقسیم طبیعی جایی است که چیزی به اجزاء طبیعی خود تقسیم شود. این تقسیم به اجزائی است که حقایق مختلف دارند مانند تقسیم انسان به حیوان و ناطق. تقسیم ریاضی آن است که چیزی در ابعاد خود تقسیم شود. این تقسیم به اجزائی است که حقیقت واحد دارند مانند تقسیم جسم یا خط به اقسامی که حقیقت آنها یکی است، اگرچه ممکن است زیاده و نقصان داشته باشند.
اگر صورت معقول تقسیم طبیعی شود، به اجزائی میرسد که تقسیمناپذیر است، زیرا هیچ جسمی از اجزاء نامتناهی تشکیل نشده است. پس هر جسمی با تقسیم طبیعی به اجزایی میرسد که دیگر تقسیمناپذیر است. تقسیم انسان به اجزاء ماهوی به اجزاء بسیط میانجامد. عقل هنگام ادراک صورت عقلی، معنی واحد بسیط آن را تعقل میکند نه معنای مرکب تقسیمپذیر را.
بررسی شقوق مسأله: اگر صورت معقول، تقسیم ریاضی شود و به اجزائی برسد که حقیقت واحد دارند، محال است، یعنی محال است که معانی معقول، تقسیمپذیری ریاضی داشته باشند. تقسیمپذیری ریاضی جایی است که حقیقت اجزاء مانند حقیقت مجموع باشد مانند تقسیم جسم یا خط به دو قسم متشابه. اگر صورت معقول به دو جزء متشابه تقسیم شود، یا تعقل هر دو جزء شرط تعقل مجموع است یا نیست بلکه کل بدون توقف بر اجزاء تعقل میشود. هر دو فرض محال است.
دلایل بطلان فرض نخست: مشروط بودن تعقل صورت عقلی به تعقل اجزاء آن:
(احدها)، دلیل یکم: در صورتی که تعقل صورت عقلی به تعقل اجزاء آن مشروط باشد، اجزاء با کل مباینت دارد، زیرا اجزاء شرط هستند و کل، مشروط است. شرط و مشروط غیر هماند. لازمهاش این است که از اجتماع دو قسیم چیزی پدید آید که از نظر حقیقت و ماهیت غیر از اجزاء باشد، یعنی کل به حسب ذات و ماهیت خود، امری زائد بر ماهیت اجزاء داشته باشد. کل، شکل یا عددی افزون بر شکل و عدد اقسام دارد و این خلاف فرض است، زیرا مفروض این بود که حقیقت اجزاء با حقیقت کل مشترک باشد.
اگر حقیقت اجزاء با حقیقت کل، متشابه نباشد، تقسیم ریاضی نیست بلکه تقسیم طبیعی است، حال آنکه محلّ بحث، تقسیم ریاضی است.
(ثانیها)، دلیل دوم: وقتی معقول قابل تقسیم است که اجزاء آن بالفعل نباشد. شرط معقولیت آن داشتن اجزاء است و نه شرط در حوزه مشروط است و نه مشروط در حوزه شرط، یعنی مشروط در حوزه خود، شرط را ندارد و غیرمنقسم است. پس معقول که شرط معقولیت آن حصول اجزاء است از جهت این شرط، یعنی از جهت اینکه دو جزء برای آن حاصل است، غیرمنقسم نیست بلکه منقسم است، حال آنکه معقول به دلیل آنکه مغایر با شرط خود است، غیر از دو جزء است و انقسامی در آن نیست و واحدی غیرمنقسم است و بودن دو جزء در آن خلاف فرض منقسم بودن است.
(ثالثها، ص474) دلیل سوم: اگر تقسیم به دو جزء متشابه و تعقل آنها شرط معقول بودن کل باشد، این شرطی متأخر است و به همین دلیل تا شرط معقولیت (حصول دو جزء) حاصل نشود، شیئ معقول نخواهد بود که خلاف فرض است، زیرا فرض این است که همان شیئای که تقسیم میشود، معقول است، نه آنکه پس از تقسیم معقول شود.
(اما الشق الثانی)، گفته شد: اگر صورت معقول تقسیم ریاضی شود و به دو جزء متشابه تقسیم شود، یا تعقل هر دو جزء شرط تعقل مجموع است یا نیست بلکه کل بدون توقف بر اجزاء تعقل میشود. بطلان فرض نخست توضیح داده شد. اینک بررسی فرض دوم، یعنی مشروط نبودن تعقل کل به تعقل اجزاء.
(لان الصورة المعقولة)، دلیل بطلان تعقل کل بدون تعقل اجزاء: در این فرض، صورت معقول، قابلیت انقسام ریاضی و متشابه الاجزاء را دارد ولی تقسیم آن بالفعل نیست. ویژگی اجزاء متشابه این است که ادراک هر جزئی به معنی ادراک کل است، زیرا جزء با کل از جهت حقیقت و ماهیت متشابه است. در این فرض چیزی (کل) را که میخواهیم ادراک کنیم، با عوارض غریب خود در همه حال ادراک میشود. پس تعقل صورت عقلی بدون عوارض غریب آن ممکن نیست.
(لان کل قابل للقسمة)، دلیل اینکه صورت معقول در این فرض بدون عوارض غریب ممکن نیست، این است که هر چیزی که مانند خط تقسیم ریاضی میشود، هر جزء آن علاوه بر آنکه جزء کل است، فردی برای نوع آن هم هست، پس هر جزئی عوارض نوع خود را نیز دارد که این عوارض برای فرد، غریب محسوب میشود. این دلیل مبتنی بر حکمت مشاء است و از نظر حکمت متعالیه درست نیست، زیرا از نظر مشاء، صورت معقول باید کلی و مجرد از عوارض غریب باشد تا مشترک بین امور کثیر باشد و چیزی که همراه با عوارض غریب است، معقول مشترک نیست ولی از نظر ملاصدرا، تجرد از عوارض غریب، شرط تعقل صورت نیست.
(و اما انّ الصورة العقلیة)، دلیل بر وضع نداشتن صورت معقول: اگر صورت معقول، وضع داشته و اشاره حسی به آن ممکن باشد، دو فرض دارد: 1ـ قسمتپذیر نیز باشد 2ـ قسمتپذیر نباشد.
اگر قسمتپذیر باشد، دلیل امتناع قسمتپذیری صورت معقول، این فرض را نیز ابطال میکند. اگر قسمتپذیر نباشد، دلایل آن از این قرار است:
(و ان لمتنقسم)، دلیل یکم: اگر صورت معقولی که قابل اشاره حسی است، قسمتپذیر نباشد، مانند نقطه است. در این حال، یا آن صورت یا در نهایت مقدار است یا آنکه خود نهایت است مانند نقطه که ممکن است پایان خط باشد یا در پایان خط باشد. صورت معقولی که مانند نقطه، پایان چیزی یا در پایان چیزی است، امری عدمی است، زیرا در امری عدمی حلول کرده است. پس اگر صورت معقول، قسمتپذیر نباشد، عدمی است.
(و ایضاً کل ما یحلّ) دلیل دوم: اگر علم، قابل اشاره حسی باشد ولی تقسیمپذیر نباشد، مانند نقطه حالّ در پایان محلّ یا خود پایان محلّ است. در این حال، علم، صفت و عارض خود شیئ نشده است، زیرا امر عدمی عارض و صفت نیست. بر فرض که حالّ و عارض هم باشد، عارض نهایت شیئ است نه عارض خود شیئ. در این صورت، علم قابل اشاره حسی نخواهد بود، زیرا نهایت شیئ امری عدمی است و امور عدم قابل اشاره حسی نیست. پس علم وضع ندارد.
(لوکانت الصورة المعقولة، ص475)، دلیل سوم: اگر صورت معقول، دارای وضع باشد ولی تقسیمپذیر نباشد، از تمامی جهات عارض بر موضوع خود نمیشود بلکه از جهت نهایت و پایان آن عارض بر موضوع میشود. در این صورت، عاقل به تمام ذات خود عاقل آن نخواهد بود بلکه از جهت نهایت خود عاقل آن است و از جهات دیگر، فاقد و جاهل آن است. پس ذات عاقل، هم عالم است هم جاهل که محال است.





