بخش سوم: بحثهایی در ناحیه معلوم - فصل یکم: حلول نکردن معقول در جسم و جسمانی (مدرک نبودن جسم)
فصل یکم: حلول نکردن معقول در جسم و جسمانی (مدرک نبودن جسم)
در فصل یکم و پنجم از بخش دوم، تجرد عاقل از طریق تجرد معقول اثبات شد. از تجرد معقول به عنوان مقدمه تجرد عاقل هم بحث شد. این فصل در واقع دنباله و تکمله آن دو فصل است.
برهان یکم بر نفی ادراک صورت عقلی با قوه جسمی: هر قوهای که در جسم است، خواه قوه فعلی خواه انفعالی، اگر صورتی را درک کند یا آن صورت در آن جسم حاصل است یا حاصل نیست. هر دو باطل است. پس جسم و جسمانی، صورت ادراکی را درک نمیکند.
اگر صورت ادراک شده در جسم حاصل باشد، مانند رنگ و طعم، آن صورت مدرَک مکان و زمان خواهد داشت. پس صورت عقلی و معقول نیست بلکه محسوس است.
اگر صورت ادراک شده در جسم حاصل نباشد و با اینحال برای جسم معقول باشد، ناگزیر باید ارتباطی با آن جسم داشته باشد. پس اگر قوای جسمانی، صورت عقلی را ادراک کنند باید با آن وضع و محاذات داشته باشند ولی صورت عقلی با چیزی وضع و محاذات ندارد.
(و کل صورة ذات وضع، ص494) دلیل بر وضع نداشتن صورت عقلی: چیزی که وضع دارد، بالقوه و بالفعل تقسیمپذیر است. تقسیمپذیری اقسامی دارد که همه آنها برای صورت معقول محال است. پس صورت معقول، وضع ندارد.
توضیح: چیزی که وضع دارد یا به اقسام بالفعل تقسیم میشود مانند عدد یا اقسام بالقوه دارد مانند جسم، حجم و زمان.
اینجا وضع به معنی اشارهپذیری حسی است. هرچه اشارهپذیری حسی دارد، جهات مختلف دارد که هر جهت آن غیر از جهت دیگر است و به این اعتبار تقسیمپذیر است.
اگر شیئ قابل اشاره حسی مانند نقطه باشد که تقسیمپذیر نیست، پایان جسم است که جسم تقسیمپذیر است.
هر چیز دارای وضع که تقسیمپذیر است یا به اجزاء متشابه تقسیم میشود یا به اجزاء غیر متشابه.
اگر تقسیم به اجزاء متشابه باشد، لازمهاش این است که صورت عقلی که یک بار تعقل میشود، یکبار تعقل نشده باشد بلکه به تعداد اجزاء غیر متناهی بالقوه خود تعقل شده باشد.
اگر تقسیم صورت عقلی به اجزاء غیرمتشابه (مختلف) باشد، به سه دلیل محال است:
دلیل یکم: اگر تقسیم صورت عقلی به اجزاء غیرمتشابه (مختلف) باشد، باید برخی از آن اقسام قائم مقام جنس و برخی دیگر قائم مقام فصل باشند، زیرا در این صورت، اجزاء نوع واحدی را تشکیل دادهاند و نوع مرکب از جنس و فصل است.
اجزاء متشابه، مقداری هستند ولی اجزا غیرمتشابه، مقداری نیستند. اجزائی که مقداری نیستند، اجزاء معنوی برای صورت، ذات و ماهیت شیئ هستند و اجزائی که مقوم ماهیت شیئ باشند، از سنخ جنس و فصل هستند و ماهیت جز به این صورت به اجزاء غیرمتشابه تقسیم نمیشود.
اگر اجزاء معنوی که همان اجناس و فصول است، مقداری باشند و با تقسیم مقداری پدید آیند، تقسیم مقداری میتواند از جوانب مختلف انجام شود، مثلاً گاهی از راست گاهی از چپ، فوق و تحت و چون این اجزاء در حکم اجناس و فصول هستند، لازمهاش این است که هر بار که چیزی تقسیم شود، اجناس و فصول جدیدی مغایر با اجناس و فصول قبلی پدید آید. در نتیجه چیزی که قبلاً جنس و مادّه بود، اینک فصل و صورت میشود و چیزی که قبلاً صورت و فصل بود، در تقسیمی دیگر مادّه و جنس میشود.
فرض کنیم برای به دست آوردن جنس و فصل یک ماهیت بار نخست آن را با تقسیم مقداری به دو جزء تقسیم کنیم. در این تقسیم جزء اول را که جنس است و جزء دوم را که فصل است به دست آوریم. در این صورت جنس و فصل معینی خواهیم داشت.
(علی خلاف القسمة الاولی، ص495) بار دیگر همان ماهیت را در جهت خلاف جهت نخست تقسیم میکنیم. اگر جنس و فصل در این تقسیم عین همان جنس و فصل تقسیم اول باشد، محال است، زیرا فرض این است که این تقسیم خلاف تقسیم قبلی است.
اگر جنس و فصل در این تقسیم غیر آن جنس و فصل تقسیم اول باشد، لازمهاش تغییر جنس و فصل و در نتیجه تغییر ماهیت است. تقسیم برای ذاتیات شیئ، کاشف است نه محدث. پس در هر تقسیم، اجناس و فصولی که از قبل وجود داشت را کشف میکنیم. در این صورت، لازمهاش این است که هر چیزی به تعداد تقسیم آن، اجناس و فصول داشته باشد، زیرا تقسیم مقداری، تعداد معین ندارد و میتواند تا بینهایت ادامه یابد و چون جنس و فصل همان مادّه و صورت است، به تعداد تقسیم، مادّه و صورت خواهد داشت.
(ثم کیف یجوز)، برهان دوم بر نفی ادراک صورت عقلی با قوه جسمی: در هر تقسیم، برخی از اجزاء جنس و برخی دیگر فصل هستند. راهی برای ترتیب اجناس و فصول نیست و دلیلی ندارد که جزئی که در سمت راست است، جنس و جزئی که در سمت چپ است، فصل باشد و نه بالعکس.
(و ان کان هذا الاختصاص)، اگر گفته شود: اختصاص هر یک از اجزاء به جنس و فصل با توهم است، لازمهاش این است که حقیقت شیئ را توهم تعیین کند و با توهم کسی که آن را تقسیم میکند، تغییر کند، در حالی که صورت و حقیقت هر چیزی، امری حقیقی است و با توهم تغییر نمیکند.
(و ان کان موجوداً)، اگر گفته شود: اختصاص مربوط به ذات اشیاء است و با توهم ما برنمیگردد و ما در هر تقسیم، به اجزاء، اجناس و فصول شیئ پیمیبریم.
(فیجب ان یکون عقلنا)، لازمهاش این است که شیئ واحد، اجناس و فصول متعدد داشته باشد که در طول هم نباشند و مثلاً هم ناطق باشد هم صاهل و هم غیر آن. این بدان معنی است که ما هنگام تعقل یک شیئ، دو شیئ ادراک کرده باشیم و چون تقسیمات به دو تقسیم ختم نمیشود، هر قسم را میتوان بارها تقسیم کرد. در این صورت لازمهاش این است که هنگام تعقل یک شی، اشیاء نامحدود را تعقل کرده باشیم و نیز لازمهاش این است که معقول واحد، مبادی معقول بینهایت داشته باشد، بدون آنکه این مبادی در طول هم باشند.
(ثم کیف یحصل)، برهان سوم بر نفی ادراک صورت عقلی با قوه جسمی: تقسیم ماهیت به جنس و فصل، تقسیم منطقی است که اجزاء بر همدیگر حمل میشوند، یعنی جنس و فصل بر هم حمل میشوند و حملْ اتحاد در وجود است. اگر اجزائی که از آنها جنس و فصل به دست آمده است، اجزائی باشد که در اثر تقسیم مقداری پدید میآیند، چگونه از دو جزئی که محصول تقسیم مقداری است، معقول واحدی به دست میآید و چگونه اجزاء بر هم حمل میشوند و در وجود با هم متحد میشوند؟
اجزاء مقداری، هرگز با هم اتحاد ندارند و هرگز بر هم حمل نمیشوند؛ هر کدام در جانبی است غیر از جانب دیگری. هر یک از اجزاء مقداری، وضع خاص و اشاره حسی خاص خود دارد؛ وضع هر کدام غیر از وضع دیگری است، اشاره به هر کدام هم غیر از اشاره به دیگری است. حال آنکه جنس و فصل، وضع خاص خود ندارند؛ تنها اشاره خاص هم ندارند. در هر جسمی که جنس حلول کرده باشد، فصل هم حلول کرده است.
خلاصه: اجزاء غیر متشابه یک ماهیت، نمیتواند اجزاء مقداری داشته باشد. قبلاً گفته شد که ماهیت اجزاء متشابه مقداری هم ندارد. پس اجزاء ماهیت معقول، نه متشابه است و نه غیرمتشابه مقداری، حال آنکه اگر صورت معقول، وضع داشته باشد، بالقوه یا بالفعل، بالذات یا بالعرض، به اجزاء مقداری تقسیم میشود و چون تالی باطل است، پس صورت معقول، به اجزاء متشابه و غیرمتشابه تقسیم نمیشود، پس مقدم، یعنی دارای وضع بودن صورت معقول نیز باطل است.
(فان قلت)، اشکال نقضی: پس از آنکه حصول صورت عقلی در جسم باطل شد، یک مورد نقض مطرح میشود: حقیقت سیاهی، سفیدی، حیوان و درخت را تعقل میکنیم. اینها موجودات مادی هستند و قسمتپذیری مقداری دارند. معقول بودن چیزهایی که اجزاء مقداری مشابه و غیرمشابه دارند، نشان میدهد که شیئ منقسم از آن جهت که منقسم است میتواند معقول باشد.
(قلنا، ص496) پاسخ: آنچه در حل اشکالات وجود ذهنی گفته شد، اینجا هم راهگشاست: جوهر ذهنی به حمل اولی در ذیل مقوله خود قرار دارد و به حمل شایع، کیف است. اینجا هم گفته میشود: جسم و امور جسمانی هنگامی که تعقل میشوند به حمل اولی، جسم، سفیدی و سیاهی و مانند آن است و به حمل شایع، علم هستند و به همین دلیل، آثار جسم و جسمانیات را ندارند و فقط آثار صورت علمی را دارند. جسم در وجود لفظی و مفهومی، به حمل شایع جسم نیست. نقسیمپذیری وصف جسم به حمل شایع است.
(و هذا الاشکال)، حل این اشکال بر مبنای کسانی که تعقل را تجرید ماهیت از زوائد میدانند، دشوار است، زیرا در حدود ذاتی برخی از ماهیات مانند حیوان و فلک، جسمیت اخذ میشود و جسم، جنس آنهاست و چون جسمیت در ذات آنهاست، تقسیم نیز در ذات آنها خواهد بود. در هنگام تعقل این ماهیات اگرچه عوارض آنها را تجرید میکنیم ولی جسمیت آنها قابل تجرید نیست، زیرا ذاتی آنهاست.
(اما علی طریقتنا، ص497) حل اشکال بر مبنای حکمت متعالیه: ماهیت شیئ، مفهوم و معنای آن است. معنای جسمیت، جوهر قابل ابعاد سهگانه است. این مفهوم، دو وجود دارد: 1ـ وجود در خارج 2ـ وجود در عقل. وجود جسم در عقل غیر از وجود آن در خارج است. ذات و ذاتیات جسم بر ماهیت ذهنی جسم به حمل اولی حمل میشود و جسم به حمل اولی قابل ابعاد سهگانه و تقسیمپذیری آن است ولی قابل ابعاد سهگانه و تقسیمپذیری مقداری آن به حمل شایع بر آن حمل میشود.
ماهیت سواد نیز مفهوم لون قابض نور بصر است. این ماهیت در وجود خارجی، آثار خارجی دارد و در وجود ذهنی فقط آثار علم را دارد.
حاصل آنکه هر چیزی یک ماهیت دارد ولی وجودهای آن متعدد است. گاهی حسی است، گاهی خیالی و گاهی عقلی. ماهیت چیزی است با آثار خاص خود و وجودها هم چیزی است با آثار خاص خود.





