المرحلة السادسة: علت و معلول - فصل نوزدهم: شوق هیولی به صورت
فصل نوزدهم: شوق هیولی به صورت (ص232)
چند نکته:
1ـ قدما قائل به شوق هیولی به صورت بودند.
2ـ آنها اهل حدس و گمان و گزافهگویی نبودند بلکه بر اساس یقین آنهم یقین ناشی از مشاهدات و مکاشفات و علم حضوری بودند.
3ـ سخنان آنها اغلب رمزآلود و سرّی بوده است.
4ـ آنها اهل ریاضت و تصفیه باطن بودند.
5ـ آنها برخی از یافتههای خود را که نفوس مستعد میتوانستند بفهمند بیان کردند.
6ـ متأخران که حکمت یا سخنان قدما را تحریف کردند و راه دستیابی به آن را از تهذیب باطن به تصورات و تصدیقات جدلی و خطابی تغییر دادند، سخنان قدما را به دو دلیل به مجاز و تشبیه، تفسیر کردند:
(ص233) 1ـ اطمینان نداشتن به استناد این اقوال به قدما 2ـ بر فرض وثوق استناد به قدما، روش آنها را از روش متأخران که به تزکیه نفس نمیپردازند، برتر نمیدانستند و بر این باور بودند که آنچه قدما بدان رسیدهاند با رعایت تزکیه نفس بیش از آن نیست که متأخران به آن دست یافتند، با این که رعایت تزکیه نفس نکردهاند و به لذتهای مادی و دنیوی اشتغال داشتند.
7ـ هیولی دو معنی دارد: 1ـ همان که در حکمت مشاء اثبات شده اس ت؛ قوه و استعداد اجسام 2ـ اصل قبول هرچند همراه با انفعال مادی نباشد. این معنی در همه موجودات حتی مجردات وجود دارد. در بحث اشتیاق هیولی به صورت، این معنی مورد نظر نیست.
دلیل بر نفی شوق از هیولی
اگر هیولی مشتاق صورت باشد یا شوق نفسانی است یا طبیعی. هر دو نادرست است. شوق نفسانی نیست، زیرا مادّه نفس ندارد تا شوق نفسانی داشته باشد. بهعلاوه شوق نفسانی با علم و اراده همراه است و مادّه علم و اراده ندارد.
شوق طبیعی هم نیست، زیرا این شوق یا متوجه صورت خاصی است یا متوجه مطلق صورت است. اشتیاق مادّه به صورت خاص ممکن نیست، زیرا اولاً مادّه قوه محض است و ثانیاً اگر مقصود مادّه صورت خاص باشد، با رسیدن به آن، آن را ترک نمیکند و صورتهای دیگر را نمیپذیرد مگر به قسر و این خلاف فرض است، زیرا فرض این است که اولاً هیولی همه صور را بالذات میپذیرد و ثانیاً بدان مشتاق است نه مقسور.
اشتیاق مادّه به مطلق صورت هم درست نیست، زیرا شوق، طلب مفقود است و مشتاقْ چیزی را میطلبد که ندارد و از آنجا که مادّه قوه محض است، پیوسته صورت دارد و با داشتن یک صورت، مطلق صورت تحقق یافته است و دیگر مشتاق به چیزی نخواهد بود.
تعقیب و تحصیل: بررسی سخن شیخ
اختلافی در این نیست که هیولی شوق نفسانی ندارد، زیرا اولاً شوق نفسانی فرع بر نفس داشتن مشتاق است، ثانیاً مسبوق به علم و اراده است که هیولی ندارد.
شوق طبیعی مانند سقوط سنگ به سوی مکان فروتر زمین به منظور رفع نقص و رسیدن به مکان طبیعی خود. اثبات اینهم برای مادّه بعید است، زیرا اولاً با وصول سنگ به مکان طبیعی خود، شوق از بین میرود، پس با وصول هیولی به صورت باید شوق آن از بین برود.
شوق، طلب مفقود است همانگونه که عشق، حفظ موجود است. اگر هیولی مشتاق باشد، سه توجیه میتواند داشته باشد:
توجیه یکم: یا باید هیچ صورتی نداشته باشد تا بدان مشتاق باشد که نادرست است، زیرا هیولای بدون صورت ممکن نیست.
(ص234) توجیه دوم: یا هیولی از صورتی که دارد خسته شده و مشتاق صورت دیگری است. این هم نادرست است، زیرا اگر خستگی هیولی از اصل صورت باشد، اشتیاق سابق آن به این صورت بیمعناست.
اگر اصل صورت سبب رنجش هیولی نیست بلکه بقای آن مایه رنجش باشد، پس اشتیاق مادّه به صورت بعدی، ذاتی آن نیست بلکه عارضی است و امور عارضی به عوامل بیرونی ارتباط دارد نه ذات، حال آنکه شوق هیولی ذاتی آن است.
توجیه سوم: مادّه تنوعطلب باشد و به هیچ صورتی قانع نشود و پیوسته در پی وصول به صور جدید باشد. این هم نادرست است، زیرا لازمهاش این است که مشتاق به صور متضاد باشد و اجتماع ضدین محال است. بسا اشتیاق به صور متضاد در شوقهای نفسانی ممکن باشد ولی برای فاعل طبیعی ممکن نیست.
بهعلاوه حرکت هیولی بالذات به سوی صورت مشخص نیست تا بدان مشتاق باشد بلکه بر اثر کون و فساد و در تحت تأثیر عوامل بیرونی، صورتی را از دست میدهد و صورت جدیدی را به آن میدهند، پس نقش هیولی تنها قبول صورت است نه اشتیاق و اکتساب آن.
شیخ پس از نقد شوق نفسانی و طبیعی هیولی به صورت میگوید: اگر مقصود قدما از شوق به صورت، شوق به اصل صورت نوعی که مقوم هیولاست، نباشد بلکه مقصود شوق به کمالات ثانوی باشد، بازهم توجیه درستی ندارد، زیرا کمالات ثانوی پس از کمال اولی و صورت نوعی حاصل میشود و شوق هیولی به آنها به شوق به صورت نوعی و کمال اول برمیگردد. بهعلاوه، کمال ثانی تابع کمال اول است و ارتباطی به شوق مادّه ندارد.
فهم مراد قائلان به شوق برای هیولا برایم دشوار است و بیشتر به کلام صوفیه میماند تا فلسفه. برای فهم آن باید به همانها مراجعه کرد.
اگر مقصود قدما از هیولی که شوق دارد، مادّه ثانی بود نه اول، یعنی هیولی با داشتن صور طبیعی و نوعی در پی کمالات ثانوی بود، سخن قائلان به شوق وجهی داشت ولی چنانکه گفته شد، اولاً این شوق صورت نوعی است نه هیولی و ثانیاً خلاف سخن قدماست که به شوق هیولای اولی عقیده دارند.
توجیههای دوم و سوم شیخ معقول است و نقدهای وی بر آن نادرست است.
شوق هیولی به صورت برای ملاصدرا روشن است ولی به دلیل رعایت ادب نسبت به شیخ که در این مسأله ادب را رعایت کرده و فهم آن را از خود سلب کرده و به دیگران نسبت داده، نمیخواهد به شرح آن بپردازد ولی کثرت و اصرار برخی اخوان دینی و اصحاب علمی او را وامیدارد به شرح آن بپردازد.
(ص235) فاقول: اصول فلسفی تبیین شوق هیولی به صورت
اصل یکم: برخلاف پندار متأخران،
1ـ وجود، یک واحد حقیقی عینی است، نه مفهوم ذهنی و معقول ثانی فلسفی.
2ـ اختلاف بین افراد آن به تباین و به تمام ذات و به فصول و اعراض نیست.
3ـ بلکه به تقدم و تأخر، کمال و نقص و شدت و ضعف است. حاصل آنکه اولاً وجود اصیل است نه اعتباری، ثانیاً حقیقت عینی است نه معقول ثانی فلسفی، ثالثاً حقیقت واحد است نه کثیر، رابعاً تفاوت وجودات به فصول و اعراض و تباین نیست بلکه به تشکیک است.
4ـ علم و قدرت و حیات و سایر صفات کمالی، کمالات وجود است.
5ـ صفت یا حقیقی است یا اعتباری. اگر حقیقی باشد، غیر وجود نیست، زیرا غیر وجود چیزی نیست تا کمال باشد، آنهم کمال حقیقی. غیر وجود یا عدم است یا امور اعتباری مانند مفهوم و ماهیت.
6ـ نسبت میان وجود و کمالات، مساوقت است، یعنی اولاً عین وجود است، ثانیاً مصادیق آنها همان مصادیق وجود است و ثالثاً حیثیت صدق آنها نیز واحد است و از همان حیثیتی که علم و قدرت و حیات است، وجود است بدون تغایر در حیثیت، زیرا وجود جزء ندارد و بسیط است بلکه همه انواع بسیط در وجود جمع شده است، پس هرچه عین وجود است، مساوق با آن است. تغایر وجود با کمالات آن غیریت مفهومی است، چنانکه کثرت وجود و نیز کمالات وجود کثرت مفهومی است.
7ـ از آنجا که وجود عین کمال و کمالات است، اگر تام و شدید باشد، کمالات آن نیز تام و شدید است و اگر ضعیف باشد، آنها هم ضعیف هستند.
بر این اساس، همه موجودات به اندازه شدت و تمامیت وجود خود، کمالات وجود مانند علم و حیات و قدرت را دارند.
اصل دوم:
1ـ حقیقت هر ماهیتی به وجود خاصی است که ماهیت به تبع آن موجود است و
2ـ ملاک جعل و آنچه از حق تعالی در واقع، پدید میآید و مجعول علت است، وجود اشیاء است.
3ـ مجعولیت ماهیت به تبع وجود و به سبب اتحاد آن با وجود است، زیرا اتحاد سبب میشود که احکام یکی از دو متحد به دیگری سرایت کند.
4ـ اتحاد بین وجود و ماهیت از نوع اتحاد مادّه و صورت، جنس و فصل و مانند آن نیست بلکه از نوع اتحاد میان حکایت و محکی و مرآت (صور مرآتی) و مرئی است، زیرا ماهیت هر چیزی حکایت عقلی و شبح ذهنی و ظل آن است. در نگاه بدوی، مرآت و مرئی هر دو در خارج وجود دارند ولی در واقع اینگونه نیست. صورت مرآتی در نفس و ذهن است نه در واقع. آنچه در واقع وجود دارد، نور است و شیشه و اشیاء مقابل آن. حکایت بودن ماهیت در آثار ملاصدرا مکرر مطرح شده است، به عنوان نمونه جلد یکم صفحه صد و نود و هشت.
5ـ برهان و شهود و عرفان در این مسائل با هم توافق دارند.
(ص236) اصل سوم:
1ـ وجود مطلقاً اعم از تام و ناقص، شدید و ضعیف، عینی و ذهنی، خیر است و به همین سبب، مؤثَر، معشوق و مشتاق الیه است.
2ـ شر، عدم یا عدمی است و آفات، شرور و نقصها یا به عدم، به قصور و ضعف وجود برمیگردد یا به تصادم دو وجود از موجودات عالم تضایق و تضاد و تعارض، که هر وجودی با توجه به اسباب خود سعی در غلبه بر دیگری دارد.
3ـ تضاد و تصادم میان موجودات عالم طبیعت به سبب وجود بودن آنها نیست بلکه به سبب مرتبه و خصوصیت موجودات خاص است بهگونهای از اشتمال، احاطه، اتحاد و حمل آنها بر یکدیگر قاصر است.
4ـ عامل دیگر تضاد و تصادم، جسمانی و مقداری بودن برخی از وجودهاست که آخرین مرتبه وجود در سیر نزولی است.
5ـ موجودات جسمانی به دلیل ضعف وجود، نه وحدت و جمعیت دارند نه حضور.
6ـ فقدان وحدت، جمعیت و حضور سبب میشود که عاقلیت و معقولیت آنها نیز در غایت قصور و محدودیت باشد، بهگونهای که گویی میتوان عاقلیت و معقولیت را از آنها سلب کرد.
(ص237) 7ـ مشاء بهطور کلی موجودات جسمانی را غایب از هم میدانند و عالم اجسام را عالم جهل و غفلت میدانند ولی ملاصدرا علیرغم اینکه اغلب و در تصریحات و متفرقات، بر اساس نظر جمهور حرکت میکند ولی همانگونه که روش فلسفی وی اقتضاء میکند، به اشاره و گاهی به صراحت نظر خود را بیان میکند و در هر صورت اقتضای مبانی وی مانند بساطت و مساوقت وجود غیر از نظر قوم است.
8ـ عالم اجسام و مقداریات نیز مانند همه عوالم دیگر وجود به اندازه وجود خود از کمالات وجود مانند علم و قدرت و حیات برخوردارند.
9ـ اضعف مقادیر و متصلات، وجودات غیرقار مانند حرکت و زمان است که هیچ جزئی از آن در دو آن باقی نمیماند، چنانکه مقادیر قار در حد و مکان واحد اجتماع ندارند. حاصل آنکه وجود از جهت وجود بودن، خیر، مؤثَر، معشوق و مشتاق الیه است.
10ـ هر موجودی به هر مرتبه وجود و کمال وجودی رسیده باشد، آن را حفظ میکند و برای خود نگه میدارد یا تلاش میکند نگه دارد و اگر فاقد آن باشد، آن را طلب میکند و بدان مشتاق است، زیرا کمال موجود، محبوب و معشوق است و کمال مفقود، مطلوب و مشتاق الیه است.
اصل چهارم: شوق، طلب کمالی است که از جهتی موجود است و از جهتی مفقود. اشتیاق به معدوم محض و طلب مجهول مطلق ممکن نیست، چنانکه به موجود محض هم تعلق نمیگیرد. طلب آنچه موجود است و هیچ غیبت و فقدانی برای آن نیست، عشق است نه شوق. طلب و اشتیاق ویژگی کسی است که کمالی را داشته باشد ولی نه بهطور کامل و ویژگی چیزی است که خود را نمایانده باشد ولی نه منکشف. طلب موجود، تحصیل حاصل است و طلب معدوم، مانند تصدیق بدون تصور است.
1ـ واجب تعالی که از جهت وجود، در نهایت کمال و تمام است و مبرای ار هرگونه نقصی است، طلب چیزی و شوق به چیزی ندارد و محال است داشته باشد، زیرا تحصیل حاصل محال است.
2ـ به سبب همین تمامیت، معشوق و مشتاق همه موجودات است. همینگونه است عقول که به سبب تمامیت وجود، طلب چیزی و مشتاق به چیزی نیستند، زیرا همه کمالات شایسته و ممکن آنها بالفعل حاصل است. پس آنها هم نسبت به داشتههای خود، عاشقند و ناداشته ندارند تا بدان مشتاق باشند. آنچه ندارند، برایشان محال است که داشته باشند.
(ص238) 3ـ غیر از این دو مرتبه مانند نفوس فلکی، صور سماوی، نفوس طبیعی، طبایع نوعی، اجسام، هیولی اشتیاق به تمام و کمال و اتمام و اکمال خود دارند. به همین سبب است که همه با رغبت به عبودیت پرداختهاند.
با توجه به مقدمات یادشده، سریان کمالات در همه موجودات روشن خواهد بود. در جلد هفتم، صفحه دویست و سی و دو به بعد مطرح خواهد شد.
برخی اصول چهارگانه یادشده همراه بر فروعات مندرج در آن مانند خیر بودن وجود، از بدیهیات و بینات است و برخی دیگر مانند اصالت، تشکیک و مساوقت وجود از برهانیات و مبینّات است.
(ص239) دلیل یکم بر اثبات شوق هیولی به صورت: هیولای اولی اگر وجود داشته باشد، چنانکه حکمای مشاء میگویند، بنابر تشکیک وجود، مرتبه و حظّی از وجود هرچند ضعیف دارد. با توجه به اصالت و مساوقت وجود، هر کمالی که برای وجود اثبات شود، برای آنهم به اندازه وجود یا ظهور آن اثبات میشود. از آنجا که همه کمالات، کمالات وجود است، پس در هر مرتبهای از مراتب وجود از جمله در مرتبه وجود هیولی نیز آن کمالات متناسب با آن وجود دارد.
پس از طرفی هیولی علم و اراده و قدرت و حیات دارد و از طرفی دیگر، هر یک از این کمالات به تبع وجود، خیر است. پس هیولی نسبت به کمالاتی که دارد، عاشق است و نسبت به کمالاتی که ندارد یعنی مرتبه شدید کمالات، مشتاق و طالب است.
(ص240) دلیل دوم بر اثبات شوق هیولی: هیولی از قوای انفعالی جواهر بسیط نخستین است، زیرا از جهت قصور آنها پدید آمده است. در واقع، استکمال جواهر از طریق هیولی انجام میشود. پس هیولی جنبه اشتیاق به کمال در آنها میشود. پس همه موجودات مادی به خاطر داشتن هیولی است که اشتیاق به کمالات دارند و به سوی آنها حرکت میکنند.
به تعبیر دیگر، هیولی استعداد دریافت کمالات صوری متعدد را دارد. خروج این استعداد به فعلیت بهویژه اگر همراه با علم و اراده باشد، دلیلی روشن بر شوق هیولی به دستیابی صور بیشمار بهگونه تدریج است.
(ص241) پاسخ به استدلال شیخ بر نفی شوق هیولی: شیخ میگفت: شوق هیولی به صورت یا نفسانی است یا طبیعی و هر دو نادرست است.
اشکال نخست بر بطلان نفسانی بودن شوق هیولی: شوق نفسانی همان شوق علمی و ارادی است. با توجه به اصول چهارگانه، سریان علم در همه موجودات از جمله هیولی اثبات میشود.
اشکال دوم: مادّه و هیولی سه اعتبار دارد:
1ـ بهشرط لا و به شرط تجرد از همه صور. در این صورت، مادّه، عدم نیست ولی امری عدمی است.
2ـ لابشرط. در این فرض، مادّه، ماهیتی ناقص و در غایت ابهام است.
3ـ بهشرط شیئ و به شرط صورت. مادّه در این فرض، به اعتبار صور جمادی، نباتی و حیوانی، تحصل و تعین دارد، زیرا شأن این صور همین تحصل بخشیدن به هیولی و تبدیل آن به انواع مختلف است.
هیولی در فرض سوم، با صور نفسانی، نباتی و جمادی متحد است و واحد حقیقی را تشکیل میدهد. این واحد حقیقی اشتیاق به کمالات خود دارد، خواه این اشتیاق نفسانی باشد، خواه طبیعی.
این شوق را نمیتوان به صورت نسبت دارد، زیرا حیثیت صورت، وجدان است و هر چیزی نسبت به کمالاتی که دارد، عشق است نه شوق که طلب مفقود است. شوق در هر موجودی مربوط به حیثیت فقدان آن است که همان هیولی است. این استدلال علاوه بر اثبات شوق نفسانی، شوق طبیعی را نیز اثبات میکند و بنابراین سخن شیخ درباره نفی شوق تسخیری را نیز ابطال میکند.
شیخ در اشکال خود میگفت: شوق هیولی یا به دلیل خالی بودن از صورت است یا به دلیل ملالتی که از صورت موجود پیدا کرده است یا به دلیل قانع نبودن آن به صورتی خاص و هر سه باطل است. دلیل ایشان این بود که شوق، طلب مفقود است و شوق مادّه به صورت اگر با حضور صورت باشد، تحصیل حاصل است. شوق بهخاطر ملالت از صورت هم با شوق سابق نسبت به همان صورت ناسازگار است. شوق به صورت لاحق به سبب ملال نسبت به صورت سابق نیز اشتیاق بالعرض است. قانع نشدن به صورتی خاص نیز مستلزم اشتیاق به صور متضاد است پس همه فرضها باطل است.
این سخن شیخ که میگفت: شوق هیولی به صورت در صورتی موجه است که از همه صورتها خالی باشد، درست نیست، زیرا گرچه مادّه نسبت به همه صور مشتاق است ولی این اشتیاق به همه، دفعی و در زمان واحد و به همه اعتبارات نیست، بنابراین اشکال وارد نمیشود که مشتاق چیزی است که فاقد باشد و اگر هیولی مشتاق باشد، باید از همه صور تهی باشد.
(ص242) اشتیاق هیولی به مطلق صورت به لحاظ مرتبه ذات آن است که فاقد صورت است ولی پس از آنکه صورتی به آن افاضه شد، هیولی با این تحصل ناشی از دستیابی به صورت، نوع خاصی میشود و از این جهت غنی است و اشتیاق به صورت ندارد ولی شوق به کمالات ثانیه، نه شوق به مطلق صورت، از این به بعد شدیدتر از اشتیاق اولی آن به مطلق صورت است. حصول هر صورتی برای هیولی سبب نمیشود که از صور دیگر بینیاز شود یا کمالات آنها را طلب نکند. هر صورتی که به هیولی افاضه شود، در واقع دایره کمالات مفقود آن را گسترش میدهد و در نتیجه شوق آن تامتر و گستردهتر میشود. این سلسله تمام شدنی نیست بلکه پیوسته در حال افزایش است تا زمانی که هیولی به فعلیت محض عاری از قوه و به خیر بدون شرّ برسد. (چنین چیزی هم محال است مگر آنکه عالم طبیعت از میان برداشته شود).
(ص243) اما قوله: و مع هذا کیف یجوز الخ: (بهعلاوه حرکت هیولی بالذات بهسوی صورت مشخص نیست تا بدان مشتاق باشد بلکه بر اثر کون و فساد و در تحت تأثیر عوامل بیرونی، صورتی را از دست میدهد و صورت جدیدی را به آن میدهند، پس نقش هیولی تنها قبول صورت است نه اشتیاق و اکتساب آن).
انتقال از صورتی به صورت دیگر بر اثر ملال نیست تا اشکالات یادشده مطرح شود بلکه بدین سبب است که هیولی که در مرتبه ذات خود فاقد همه صور است، به همه آنها اشتیاق دارد و هر یک از صور که برایش حاصل شد، استعداد آن نسبت به صورتهای بعدی متعین میشود و با اشتیاق به اندازه حصول معدّات بهسوی آنها حرکت میکند. در این مسیر هیولی هم صور موجود را میخواهد هم صور مفقود را و در میان صور مفقود، صورتهایی را میطلبد که ضد همند، اگرچه در زمان واحد نمیتواند هر دو ضد را داشته باشد ولی به ترتیب و تعاقب میتواند آنها را بهدست آورد. البته اقتضای عدالت هم همین است که صور متضاد به صورت متعاقب به حق خود برسند و با هیولی همراه شوند.
(ص245) ثم ان العجب: شیخ در رساله عشق، اشتیاق هیولی به صورت را اثبات میکند و هر موجودی را به اندازه وجودش دارای عشق میداند و درباره عشق هیولی میگوید:
هر یک از هویات بسیط غیرزنده، عشق غریزی دارد که همان عشق سبب بقاء آنهاست.
هیولی نیز به دلیل شوق به صوری که ندارد و حب به صوری که دارد، هرگاه صورتی را از دست بدهد، صورت دیگری را میپذیرد تا هرگز فاقد هرگونه صورتی نباشد، زیرا هر یک از هویات طبعاً از عدم خود گریزان است. هیولی نیز همینگونه است که از عدم خود گریزان است. هیولی مانند زن کریهالمنظری است که از آشکار شدن صورت خود در هراس است و هرگاه نقاب از صورت او برداشته شود، با آستین صورت خود را میپوشاند.





